#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_115
وقتی دولو رو زمین انداختم، قادری که رو به روی من نشسته بود، صدایی شبیه ناله در آورد و من گفتم: نه می خوام یه چیز دیگه بزنم! از اول.
و برگ رو تو دست خودم برگردوندم. شایسته ریز ریز خندید و بابک که کبکش خروس می خوند، برگ رو به زور از دستم کشید و با سرباز زمین رو جمع کرد. قادری با خنده گفت: عیبی نداره. پوکر که بلد نبودی... حداقل حواست به خاج ها باشه...
برگ رو زمین انداخت و گفت: سرعت عملت تو آزمایشگاه بهتره.
شایسته هم برگ انداخت و من که چهارچشمی زمین رو نگاه می کردم گفتم: آره، اون روتین شده.
قادری: بابک!
شایسته بلند خندید و بابک که تو دست من سرک می کشید، سرش رو عقب برد. دستم رو قایم کردم و چیزی زمین گذاشتم. قادری گفت: جنس ها مال آدم حسابی هاست، آتاشغال توش نریز.
سعی کردم ناراحتیم رو پنهان کنم و گفتم: نه. جنس های من مشکلی ندارند. به اون شاگردم هم توضیح دادم. حتی... محرک های حسیش رو به حداقل رسوندم که عوارضش کم بشه. فقط نشئگی داره.
اول به بابک نگاه کردم که چشمش به زمین بود. منتظر دیدن عکس العملش بودم. آروم سرش رو بلند کرد و با لحن جدی گفت: اینجوری نگو... ممکنه ما هم مشتری بشیم!
بعد پوزخندی زد و سرش رو برگردوند. حالا خیالم راحت شد. شبیه خود واقعیش شده بود. بعد به قادری نگاه کردم که فقط اهوم گفت و سر تکون داد. اما شایسته با تعجب به من خیره شده بود. بازی رو 40 به 75 باختیم و وقتی مردها دوباره مشغول نیش و کنایه زدن به بازی هم شدند شایسته کنار رفت. قادری گفت: کجا؟ تازه اولشه!
-سرم درد می کنه.
من هم سریع گفتم: میشه یه قرص هم به من بدی؟
به سمت انتهای سالن اشاره کرد و گفت: همراهم بیا.
romangram.com | @romangram_com