#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_116
مسئول شرکت شایسته بود و من باید خودم رو به اون نزدیک تر می کردم. آشپزخونه جایی قرار داشت که از دید سالن اصلی خارج بود. شایسته به مردی که روی یکی از صندلی های آشپزخونه نشسته بود و روزنامه می خوند گفت: می تونی به کارت برسی. ممنون.
مرد روزنامه رو روی میز گذاشت و رفت. شایسته بسته ی مسکنی رو از یخچال بیرون آورد. یکی به من داد و یکی برای خودش برداشت. لیوان آبی به دستم داد و منتظر موند. قرص رو خوردم و گفتم: مرسی... دو شبه نخوابیدم.
با پوزخند گفت: مشغول آزمایش بودی؟!
حدسم در موردش درست بود. از لحنش دور از چشم قادری، پیدا بود که نسبت به من و کارم احساس خطر می کنه. جواب دادم: نه. عذاب وجدان داشتم.
بعد سریع گفتم: به بابات نگو. باشه؟
با دهن باز به من نگاه می کرد. دروغ نگفته بودم. واقعاً عذاب وجدان داشتم. بعد از سکوت کوتاهی گفت: پس چرا...
حرفش رو ناتموم گذاشت و من گفتم: کار دیگه ای بهم ندادند. گشتم اما من سابقه دارم. باید پول جور کنم.
بین موهام دست کشیدم و کشش رو باز کردم. شایسته نگاهی به بیرون انداخت و بعد برگشت و گفت: بابام آدم حساسیه... فکر می کنه نیست، ولی هست.
-...
-مراقب باش!
فقط سر تکون دادم. صدای ضعیفی از سمت سالن اومد. صدای قادری بود که گفت: عزیزم. حالت خوبه؟
با ترس گفتم: با من بود؟!!
romangram.com | @romangram_com