#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_117
شایسته با حرص نگاهم کرد و گفت: نه!... اصلاً فراموش کن چی گفتم. خب؟
-باشه. یعنی...
-نترس. یه چیزی گفتم.
قرصش رو بدون آب خورد و منتظر من موند تا کش موهام رو دوباره سفت کنم. با هم بیرون رفتیم و قادری دوباره گفت: خوبید؟
البته منظورش بیشتر به شایسته بود. ما تشکر کردیم و شایسته دنبال بابک به حیاط رفت. کنار قادری نشستم که گفت: گفتم شام رو تو حیاط سرو کنند.
-آره. هوا خوبه.
-بهتری؟
-مرسی. دخترتون از من خوشش نمیاد!
-همیشه ساز مخالف می زنه. به مادرش رفته.
-همسرتون...
-جدا شدیم.
-...
romangram.com | @romangram_com