#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_118
-با وجود بابک خیالم ازش راحته...
منظورش به شایسته بود. بعد با خنده اضافه کرد: انگار دیگه وقت بازنشستگیمه.
پس آینده ی بیزنسش رو قرار بود به بابک بسپره! گفتم: خیلی وقته بابک خان رو می شناسید؟
-نزدیک یک سال.
-حس می کنم شما خیلی زود من رو پذیرفتید!!
چند لحظه با دقت نگاهم کرد و بعد گفت: من از دو سال پیش منتظرت بودم. قصدم این بود که بیارمت تو تشکیلاتم. مثل صاعقه اومدی و رفتی... سپرده بودم پیدات کنند.
با گیجی نگاهش می کردم. گفتم: به حاتم هم سپرده بودید؟
-آره.
-به درد کار من می خوری. حاتم هم که تاییدت کرده.
سر تکون دادم. مردی جلوی ورودی لابی ایستاد و گفت: آقا!
به ساعت نگاه کردم، از 9 گذشته بود. همراه قادری به سمت میز شام رفتیم و با دیدن شایسته و بابک در حال شوخی کردن، گفتم: شایسته تنهایی می تونه شرکت رو اداره کنه؟
-بابک هست. خودم هم گاهی سر می زنم.
romangram.com | @romangram_com