#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_119
با حسرت سر تکون دادم و ساکت موندم. بعد از چند ثانیه وسط پله ها پرسیدم: شرکت بزرگیه؟
مشکوک نگاهم کرد و گفت: چطور؟
لبخند زدم و گفتم: لیسانس شیمی به دردتون نمی خوره؟ اپراتوری هم بلدم ها.
حالت صورتش جوری شد که انگار متوجه منظور من نشده. اضافه کردم: وقتی از زندون بیرون اومدم خیلی دنبال کار گشتم. به منشی گری هم راضی بودم با اینکه ربطی به رشته ام نداشت.
-نترس! من قرار نیست سر هر خرده پایی کلاه بذارم!! پولت رو می گیری.
لبخند روی صورتم بزرگ تر شد و پشت یکی از صندلی ها نشستم. شایسته به بابک زل زده بود که داشت توی ظرف شایسته غذا می کشید. قادری بی مقدمه گفت: وفا دوست داره تو شرکتت استخدام بشه گلم!
بعد خندید و شایسته با سوال به من نگاه کرد. من سریع گفتم: نه. همین جوری گفتم. فقط... دوست داشتم ببینم.
کسی به گفتگو ادامه نداد و من از اینکه فرصت رو از دست دادم عصبانی شدم. بعد از شام دوباره بحث شرکت پیش اومد و قادری که من رو مشتاق دیده بود، ازم خواست پسفردا که خودش هم میره شرکت، برم. شایسته هم با اکراه آدرس داد. بعد از این همه وقت بالاخره یه قدم به جلو برداشتم.
وقتی همراه حاتم وارد ساختمون تجاری بزرگی شدیم که طبقه ی سومش مال شرکت قادری بود، به این نتیجه رسیدم که کارمندها کم و دستچین شده هستند. احتمالاً دلیل اینکه یاس از طریق یکی از کارمندها اقدام نکرده بود هم همین بود. البته شاید امتحان کرده بود و به نتیجه نرسیده بود. حاتم ضربه ای به پشتم زد و گفت: بجنب!
که دست کمی از هول دادن نداشت. حرکت کردیم. از رفتار چند روز اخیرش خیلی ناراحت بودم، بدم نمی اومد یاس رو ببینم و در مورد حاتم بهش بگم. زیر لب گفتم: آخرین بارت باشه که به من دست می زنی.
دوباره هولم داد و آروم گفت: تو هم مراقب باش سوتی ندی، از خدامه نفله ات کنم!
و به کیف چرم روی شونه اش اشاره کرد. می دونستم حتماً چیزی توی کیفش جاسازی کردند که مثلاً مراقب حرکت های من باشه. جوابش رو ندادم چون بابک از اتاقی بیرون اومده بود و به این سمت می اومد. انقدر راحت رفتار می کرد که انگار با همین دم و دستگاه بزرگ شده و من رو تا همین چند روز پیش نمی شناخته.
romangram.com | @romangram_com