#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_120

تا حدی طبقه رو دیده بودیم که البته حاتم از قبل اینجا رفت و آمد داشت و فقط من غریبه بودم. با چند تا از کارمندها هم در حد یه گفتگوی ساده آشنا شده بودم. بابک که به ما رسیده بود، گفت: هنوز جلسه شون تموم نشده.

البته که ما فقط منتظر قادری و شایسته بودیم! به اتاقی اشاره کرد و گفت: اینجا منتظر باشید.

یه راهروی تقریباً کوتاه اما پهن بود که چند در بهش باز می شد. از یکی از درها وارد شدیم و روی صندلی ها نشستیم. خود بابک با لبخندی دور شد. حاتم به حالت هشدار دهنده ای ساکت بود. به اطراف نگاه کردم. مثل همه ی اتاق های اداری چیده شده بود. میز، قفسه، گلدون و... باید از هر ثانیه استفاده می کردم. وقتی برای حروم کردن نداشتم. از کجا معلوم که باز به این زودی ها چنین فرصتی پیش می اومد؟! بلند شدم و رو به حاتم گفتم: میرم آب بخورم، نمی خوای؟

متوجه تصمیمم شد. سر تکون داد و گفت: نه.

بیرون رفتم و با سرعت یه عقاب شکارچی همه چیز رو بررسی کردم. آدم ها، اتاق ها،... قطعاً هر جور سندی اگر مهم بود داخل گاوصندوق یکی از مسئولین شرکت قرار می گرفت، در غیر این صورت توی بایگانی. آدم ها مشغول کار خودشون بودند. گاهی صدای زنگ تلفن می اومد. گاهی از کنارم رد می شدند و لبخندی تحویلم می دادند. باید یه کاری می کردم، هر روز حاتم برای زودتر تموم کردن کار، من رو تحت فشار قرار می داد.

مشغول سرکشی به اتاق ها شدم اما نه اونقدر تابلو که مشکوک به نظر برسه. نگاه کسی روم افتاد و سر جاش متوقف شد. م*س*تقیم به من خیره بود. آب دهنم رو قورت دادم و از در اتاق فاصله گرفتم. خوشبختانه بابک به موقع رسید و با لبخند گفت: می خوایید اطراف رو نشون بدم؟

با خوشحالی گفتم: بله. خیلی دلم می خواد. اینجا چقدر بزرگه... از بیرون انقدری نیست!

باز لبخند زد. کارمندی که ایستاده بود دوباره به کار خودش مشغول شد. بابک به اتاقی اشاره کرد و گفت: اینجا مال شایسته است. تازگی ها مسئول همه چیز اونه... این اتاق منه... این هم مال کنفرانس، آقای قادری و شایسته الان داخل همین اتاقند.

-بله. می دونم.

-این هم اتاق شخصی آقای قادریه. قبلا همین جا مدیریت می کردند.

-چه جالب.

بعد باطمانینهاضافه کرد: شاید... اممممم... می خوایید اینجا منتظرشون باشید؟


romangram.com | @romangram_com