#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_121

ابروش رو بالا انداخت. با آرامش گفتم: فرقی نمی کنه. اومده بودم آب بخورم.

از راهرو خارج شدیم. سالن اصلی مال کارمندها بود. به گوشه ی سالن اشاره کرد و گفت: اونجا آب سرد کن هست.

بعد با لحن به خصوصی اضافه کرد: اگر هم احتیاج به... آینه داری، راحت باش. اینجا دوربین نصب نمی کنند.

بعد به حرف خودش ریز ریز خندید و به اتاقی که علامت دستشویی داشت اشاره کرد. جلوی لبخندم رو گرفتم و سر تکون دادم. دور شد و به سمت اتاقش رفت. من سراغ آب سرد کن رفتم. رفتار کارمندها با دیدن صمیمیت بین من و بابک بهتر شده بود و دیگه میخ نگاه نمی کردند. یه لیوان یه بار مصرف رو پر کردم و کمی خوردم. دوباره مشغول قدم زدن شدم و به طرف اتاق قادری رفتم. پس دوربین نصب نبود. خبر خوبی بود ولی از نگرانی من کم نمی کرد. دست هام یخ زده بود. خیلی عادی وارد اتاق شدم. چشم هام رو همه جا چرخوندم. گیج شده بودم. همیشه وقتی توی زنگ های ورزش دور حیاط می دویدیم و معلم زمان سنج رو فعال می کرد، همین حس بهم دست می داد. اینکه انگار از عقربه ها عقب افتادم و فرصت داره تموم میشه.

سریع به سمت قفسه ها رفتم. همه چیز عادی بود. محال بود که بتونم چیزی پیدا کنم. مثل پیدا کردن یه سوزن تو انبار کاه بود. چشمم به گاو صندوق بزرگی داخل یکی از شبکه های چوبی قفسه ی سرتاسری افتاد. آروم جلوی میکروفون زمزمه کردم: یه گاو صندوق هست.

من هیچی از باز کردن قفل رمز دار نمی دونستم. جلوتر رفتم و نگاهی به پوشه ها و زونکن ها انداختم. به در باز اتاق نگاه کردم. کسی رد نمی شد ولی نمی تونستم ریسک کنم و هر کدوم رو بررسی کنم. هر لحظه ممکن بود کسی سر برسه. یعنی عملاً هیچ کاری ازم بر نمی اومد. دوباره نگاهی به قاب در انداختم. دلم رو به دریا زدم و پوشه ای رو برداشتم. روی عنوانش، اسم شرکت و تاریخ نوشته شده بود که مال 8 سال پیش بود. سر جاش گذاشتم. بعدی رو برداشتم. احتمالاً شایسته تازه مدیر شده بود و چیزی که من دنبالش بود مال 4 سال پیش بود. پس باید توی همین اتاق نگه داری می شد. به من گفته بودند یه سند تجاری قانونی. این شرکت ظاهراً حتی دفتر بایگانی جدایی هم نداشت.

ردیف بالا رو سریع تموم کردم. اسم ها روی پوشه ها بود اما بر اساس تاریخ مرتب نشده بودند که این کار رو سخت تر می کرد. صدایی از بیرون شنیدم. قلبم فرو ریخت. از قفسه ها فاصله گرفتم و به سمت در برگشتم که چشمم به شایسته افتاد. نمی دونستم چی باید بگم. جلوی در ایستاده بود و خیره نگاه می کرد. سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم. من که کار خاصی نمی کردم. صورتش تو هم رفت و با صدای تقریباً بلندی گفت: خب؟!

-جلسه تموم شد؟

-دوست داشتی تموم نشه؟

خودم رو به گیجی زدم و گفتم: چی؟!

شایسته با عصبانیت وارد اتاق شد و حاتم از جلوی در گفت: اینجا چه خبره؟

نگاه تندی به من انداخت که من زهرش رو از همین فاصله هم حس کردم. می خواست به من بفهمونه که سوتی دادم. دوباره خیلی جدی از هر دومون پرسید: چی شده بچه ها؟!


romangram.com | @romangram_com