#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_122
شایسته نگاهش رو از من برداشت و رو با حرص رو به حاتم گفت: هیچی، یه موش خونگی گرفتم.
برقی توی چشم های حاتم نشست و گوشه ی لبش خندید که من رو به وحشت انداخت. سوتی رو داده بودم و حاتم هم اصلاً از من خوشش نمی اومد که بخواد توی کارش درنگ کنه! احساس خطر می کردم. از طرفی شایسته هم متوجه سرک کشیدن من شده بود. حاتم با تاسف برام سر تکون داد و طپش قلب من بالا رفت.
شایسته که متوجه تغییر حالت های ما نبود به طرف در حرکت کرد. محکم در رو بست و با صدای عصبی اما آهسته گفت: خیلی وقته حواسم بهت هست!
-نمی فهمم؟! خود بابک خان گفت عیبی نداره اینجا...
-فکر می کنی یه پیرمرد پولدار پیدا کردی و حالا وقت عشق و حاله؟!
-...
-فکر می کنی الانه که داراییش رو به پات بریزه؟ خودت گفتی دنبال پولی... نه؟
-...
-اگر جای تو بودم ازش فاصله می گرفتم. اون خطرناک تر از چیزیه که یه صفر کیلومتر مثل تو درک کنه.
موضوع چیز دیگه ای بود. نفس راحتی کشیدم و گفتم: فکر می کنی به من... علاقه داره؟!
-معلومه که نه!
بهم برخورد ولی به روی خودم نیاوردم. دوباره با کنایه گفت: هر چند وقت یه بار روحیه ی پدرانه اش گل می کنه! مثل بابک. قبل از اون هم چند نفر دیگه بودند.
romangram.com | @romangram_com