#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_123
پس اینطوری پای بابک به اینجا کشیده شده بود. گفتم: نمی دونم چی میگی.
-انتظار بابا هم ازشون بالا میره. می فهمی؟ قرار نیست با چشم و ابروت پولی گیرت بیاد.
-چرا انقدر از من بدت میاد؟
چشم هاش ناراحت شد و روی پیشونیش دست گذاشت. بعد از چند ثانیه سکوت گفت: ببین...
-...
-من ناخواسته وارد این جریانات شدم. من پدرم رو انتخاب نکردم ولی تو...
به در بسته نگاهی انداخت. نزدیک تر شد و با صدای آروم تری گفت: تو با این مدرک و هوشت چرا اومدی تو این کار؟! هیچ می دونی چه مصیبتی رو شروع کردی؟!
بالاخره بعد از این همه مدت یه نفر با من احساس همدردی می کرد. من واقعاً با خبر بودم که این کار اگر از دست خودم خارج بشه و ادامه پیدا کنه چه مصیبتی به همراه داره ولی شایسته نمی دونست من هم مثل خودش مجبورم. ادامه داد: اگر جور دیگه ای دیده بودمت، تو شرکت استخدامت می کردم که حقوق داشته باشی... ولی تو اینجا فقط دردسری.
-مگه اینجا غیر از...
-80 در صد کارهای ما اینجا قانونیه. من دنبال خلاف نیستم. دارم کم کم کارمندهای بابا رو رد می کنم. تو بیای...
-من هم چاره ای ندارم. حتی خانواده م ازم فاصله گرفتند.
-پولت رو بگیر و فقط برو. دور پدر من رو خط بکش!
romangram.com | @romangram_com