#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_124
-به نامزدت هم همین ها رو گفتی؟
صورتش ناراحت شد و اخم کوچیکی کرد. دوباره گفتم: اون که عین خیالش نیست.
-اون هم یکی مثل باباست... ولی... دلم نیومد.
دلم به حالش سوخت. اینجا گیر افتاده بود. هیچ حرفی نتونستم بزنم. عجب بازی پیچیده ای شده بود. ضربه ای به در خورد و قادری و بابک و حاتم وارد شدند. قادری هنوز داشت نکته هایی رو زیر گوش بابک می گفت. با دیدن ما با لبخند به خودش اشاره کرد و گفت: مهمون ناخونده نمی خوایید!
ما هم لبخند زدیم. پشت میزش نشست. نگاهم به صورت حاتم افتاد. موهاش رو از جلوی چشمش کنار زد. نگاهش از من به شایسته و بر عکس حرکت می کرد. مشکل اینجا بود که شایسته هنوز اخم کوچیکی داشت. قادری لم داد و گفت: خیلی وقته منتظری؟
-نه. داشتم با شایسته صحبت می کردم.
نگاهی بین من و شایسته رد و بدل شد و بابک دستش رو روی شونه ی شایسته گذاشت.
قادری: از اینجا خوشت اومد؟
من: خیلی بزرگه. فکر نمی کردم.
فقط خندید و حاتم گفت: ما دیگه باید بریم.
همه با تعجب نگاهش کردند اما من ترسم چند برابر شده بود. می دونستم انقدر روانی هست که اصلاً به توضیح من درباره ی گفتگو با شایسته گوش نده و کار خودش رو بکنه. به خصوص که شایسته هنوز به من با تردید نگاه می کرد. قادری گفت: من همین الان اومدم!
-یه کار مهمی الان یادم افتاد. شرکت رو هم که دیدیم.
romangram.com | @romangram_com