#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_125

-تو برو به کارت برس، وفا هست.

حاتم دوباره به من زل زد و گفت: کارمون مشترکه. وفا می تونه بعداً بیاد.

سر تکون دادم و به طرف در رفتم اما منتظر بودم که چیزی جلوم رو بگیره. هنوز نمی دونستم می خواد من رو از مهلکه دور کنه یا نقشه هایی برام داره. مظلومانه به بابک که نزدیک در ایستاده بود، نگاه کردم. سریع گفت: حالا چه عجله ایه... بمون یه دست 4 تایی بازی کنیم.

قادری خندید و گفت: راست میگه.

-بدم که نمیاد!

جلوی در رسیده بودم. حاتم بازوم رو گرفت و گفت: وقت زیاده.

با جمع خدافظی سرسری ای کردیم و بیرون رفتیم. حاتم قدم های تند بر می داشت و من قدم های کند. نگاهی به عقب انداختم. بابک بلاتکلیف وسط راهروی پهن ایستاده بود و شایسته هم کنارش بود. به من نگاه می کردند. نگاهم رو با التماس به چشم های شایسته دوختم و بعد با سر به حاتم اشاره کردم که ساعدم رو گرفته بود و به سمت در خروجی سالن اصلی می برد. امیدوار بودم ترسم رو متوجه بشند اما هیچ تکونی نخوردند.

دیگه تنها امیدم به میکروفون زیر شالم بود یا اینکه قبل از رسیدن به ماشین، با دیدن اولین نشونه های مشکوک فرار کنم. سعی کردم مانع لرزیدن دست هام بشم. حرف مرگ رو می زدم اما حالا که انقدر نزدیک شده بود، به وحشت افتاده بودم. از ساختمون خارج شدیم و به طرف آسانسور انتهای راهرو رفتیم. سریع گفتم: مشکلی پیش نیومد.

-شایسته بو برده. همین حالا هم داره به قادری میگه!

-چرنده!

-زود باش.

بعد با ژست حرص در بیاری گفت: سوختی... شرمنده من هم مأمورم و معذور!!


romangram.com | @romangram_com