#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_126
دکمه ی آسانسور رو زد. گفتم: اشتباه فهمیدی. گوش کن، ببین چی میگم.
-...
-بعداً تو درد سر می افتی.
-میرن سراغ یکی دیگه... یکی از کارمندها...
آسانسور باز شد. نگاهم به دستش که روی زیپ کیف رفت، افتاد. نمی دونستم چی ممکنه از داخلش در بیاد. کسی هم توی آسانسور نبود. حتی یه سرنگ کافی بود. گفت: برو تو.
کاملاً خودم رو باخته بودم. نگاهم به سمت چشم های جدیش کشیده شد و قدمی به عقب برداشتم. بازوم رو کشید و خواست هول بده داخل آسانسور که صدایی از پشت سر اومد: یه لحظه!
نفس عمیقی کشیدم و برگشتم. شایسته بود که با کیفش به سمتمون می اومد. وقتی نزدیک رسید گفت: راننده ام نیست. میشه من رو تا یه جایی برسونید؟
حاتم نگاه پر نفرتی به من انداخت و به شایسته گفت: حتماً.
لبخند دوستانه ای به شایسته زدم. هیچوقت این کارش رو فراموش نمی کردم. از صورتش پیدا بود که خودش هم نمی دونست این رفتارها چه معنایی میده و گیج شده بود. حاتم پرسید: کجا میری؟
شایسته با گیجی گفت: چی؟
-مسیرت کجاست عزیزم؟
-میرم... بانک!
romangram.com | @romangram_com