#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_127

حاتم کنار راننده و ما عقب نشستیم. چند تا بانک مختلف نزدیک شرکت رو رد کردیم و شایسته قصد پیاده شدن نداشت. دیگه هیچ بهانه ای برای حاتم نمونده بود. ممکن بود از گفتگوی داخل اتاق خبر نداشته باشه، اما جلوی چشمش داشتیم دوستانه رفتار می کردیم و دیگه بهانه ای نداشت که دست به کاری بزنه. جوری به شایسته نگاه کردم که حرفی مربوط به این اتفاق بزنه. سرفه ای کرد و با سرگردونی گفت: تصور می کنم... خانم حاتم از من... ناراحته؟!

به حاتم نگاه کردم که گفت: نه عزیزم. چرا؟

در حالیکه مخاطبم شایسته بود گفتم: فکر کرد از دست من عصبانی هستی.

حاتم نگاهی به عقب انداخت و من ادامه دادم: چون معرف منه، ناراحت شده که من آبروش رو بردم... بردم؟

شایسته خندید و از حاتم پرسید: به این خاطر نموندید؟ اون مسئله سوء تفاهم بود.

حاتم که تو کار انجام شده قرار گرفته بود گفت: می دونی شایسته جان، من رو این چیزها حساسم. دوست ندارم کسی خوشنامی من رو زیر سوال ببره. پدرت به من اعتماد داره.

-خیالت راحت باشه... حل شد.

-...

-من کمی رو اتاق بابا حسودم. نمی دونستم بابک اجازه داده.

-دخترشی دیگه.

هر دو خنده ی تصنعی تحویل هم دادند و شایسته رو به من گفت: تو هم نگران نباش، من چیزی به بابا نمیگم.

من هم با خنده تشکر کردم و ظاهراً همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد. شایسته که معلوم بود تو ماشین ما معذبه، جلوی بانکی پیاده شد. حاتم دیگه هیچ بحثی نکرد و فقط وقتی راننده از خیابون دیگه ای پیچید، پرسید: کجا؟


romangram.com | @romangram_com