#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_128

راننده جوابش رو نداد و من سر جام سیخ نشستم. از خیابون های خلوت می رفت و حواسش به آینه بود که کسی دنبالمون نباشه. عاقبت وارد گاراژ قدیمی ای شد و توی تاریکی به سمت جلو روند. ماشین رو خاموش کرد و قبل از اینکه ما حرفی بزنیم، پیاده شد. مسیر گاراژ رو توی ذهنم ثبت کردم اما می دونستم اگر محل مهمی بود اجازه نمی دادند که من باخبر بشم.

از بچگی از تاریکی متنفر بودم. هر بار برق می رفت به بابا می چسبیدم و ازش دور نمی شدم. بابا هم حتی موقع عوض کردن فیوز خونه ی قدیمی مون، من رو تو ب*غ*لش نگه می داشت. گاهی هم شوخی می کرد و قصه های ترسناک می گفت. دلم براش تنگ شده بود و اعصاب نداشتم. گفتم: همین رو می خواستی؟

-خفه شو!

انگار اون هم اعصاب نداشت!! برق ها روشن شد. محیط یه ساختمون کثیف و بسته بود. جلوی ماشین، شاهین و یاس ایستاده بودند. پیاده شدیم و به سمتشون رفتیم که بلافاصله شاهین داد زد: چرا گوشیت خاموش بود؟!

حاتم دست توی کیفش برد و با تعجب گفت: روشنه!

و بعد اضافه کرد: اِ ... حتماً شارژ نداشته.

وقتی نگاه های عصبانی شون رو دید داد زد: چه خبره؟! من طرف شمام. چرا این انقد مهم شده حالا؟!!

با دست به من اشاره کرد. شاهین با لحن تهدید آمیزی گفت: داشتی زیرآبی می رفتی. یه کاری نکن این آخرین کار مشترکمون باشه! خودت می دونی یاس با کسی که لازمش نداره چکار می کنه! همین حالا هم پیغامی از طرفش داریم...

به یاس نگاه کردم که ساکت و بی خیال ایستاده بود. ابروم رو بالا انداختم. حتی زحمت اصلاح ریشش رو هم به خودش نمی داد. نفسم رو فوت کردم. از این مسخره تر نمی شد که من به خاطر اینکه طرفم نیومده بود، ناراحت بودم! روم رو برگردوندم. حاتم جلوتر رفت و با لحن قانع کننده ای گفت: لابد شما اشتباه فهمیدید!

من هم به حرف اومدم: همچین هم اشتباه نفهمیدند...

-من چه می دونستم داخل اتاق چه خبره؟! می خواستم قبل از اینکه شایسته چیزی به ددی جونش بگه ماستمالی کنم.

-با کشتن من؟


romangram.com | @romangram_com