#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_97

یه بیسکوئیت از کشو بیرون کشید و رفت. برنج و سبزی خشک رو روی گاز گذاشتم. حداقل سرم با غذا پختن گرم می شد و کمتر به حاتم و تصمیم قادری فکر می کردم. به خصوص که چند روز اخیر رفتار حاتم قابل تحمل نبود و ترجیح می دادم طرفم نیاد. چند دقیقه بعد از آشپزخونه بیرون اومدم و چند ضربه به در اتاقش زدم.

-چی می خوای؟

خواستم حرفی بزنم اما نمی دونستم چی. خودم چند روز پیش به یاس گفته بودم نیاد اما فکر نمی کردم انقدر جدی بگیره. شاید هم سرش خیلی شلوغ بود. توی این مدت هیچ کس پاش رو توی این خونه نذاشته بود. حواسم به زنگ خوردن گوشی یا چک میل کردن حاتم بود. تا جایی که من فهمیده بودم با کسی حرفی نزده بود. در رو باز کرد و با اخم گفت: چیه؟

-چرا کسی از طرف یاس نیومده؟

-مگه قرار بود بیاد؟

-کار دارم.

-با کی؟

خودم هم نمی دونستم با کی کار دارم. گفتم: شاهین.

نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت: چکار؟

-...

-من که نمی تونم سر هر چیزی باهاش تماس بگیرم.

-ایمیل که خطری نداره.


romangram.com | @romangram_com