#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_96

***

بشقاب ماکارونی رو روی میز گذاشت و از آشپزخونه بیرون رفت. بشقاب رو کنار زدم و گفتم: خسته شدم از ماکارونی.

از توی پذیرایی داد زد: من آشپز خصوصیت نیستم.

توی این هفته چهارمین بار بود که ماکارونی درست می کرد. با حرص گفتم: یه غذا از بیرون بگیر. کم پول در میارید؟!

-دوست داری در رو هم پیش بذارم و برم؟ چیز دیگه ای نمی خوای؟ راحت باش!

معلوم بود که نمی خواد آدرس اینجا رو به هیچ غذاخوری و رستورانی بده. این آپارتمان حتی تلفن نداشت. همه ی پنجره ها روکوب داشتند و خودش هیچوقت خونه رو ترک نمی کرد. حتی اسباب خونه هم ابتدایی بود. خوشبختانه توی خونه چیزی به لباس هام آویزون نبود و کسی متوجه بحثمون درباره ی غذا نمی شد. البته اگر جای دیگه ای کار نذاشته بودند. شاید هم من خیلی خودم مهم فرض کرده بودم. کی به من اهمیت می داد؟! به اپن تکیه دادم و گفتم: خودم درست کنم؟

با بی حوصلگی شونه بالا انداخت. همینطور که دنبال وسیله های لازم برای یه غذای ساده بودم، گفتم: چرا هنوز خبری نشده؟!

ناگهان از کوره در رفت و گفت: از نقشه ی مسخره ات بپرس!

معلوم بود که از صبح ذهنش درگیر چی بوده. چند روز پیش نمونه ها رو داده بودیم و تا الان هیچ تماسی نگرفته بودند. کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم که قادری حاضر به ریسک نیست. برنج رو توی قابلمه ریختم و مشغول شستن شدم.

-چرا هیچی پیدا نمیشه؟ پیازی، لوبیا سبزی، شویدی... هیچی نیست!

وارد آشپزخونه شد و در یکی از کابینت ها رو با شدت باز کرد که داخلش بسته های سبزی خشک و پیاز و سیب زمینی بود. با حرص گفت: من کارهای مهم تر از آشپزی دارم.

-خلافکار بودن ربطی به شکم نداره!


romangram.com | @romangram_com