#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_95

چند ثانیه توی سکوت خیره شد که باز حالت چشم هاش عصبیم کرد. به طرفم اومد. برای اینکه چیزی از حال من متوجه نشه، در کشوی میز توالت رو باز کردم و دنبال چیزی که نمی دونستم چیه، گشتم. همزمان گفتم: این همه عجله برای چیه؟

-...

-شاید اطلاعاتشون رو جای دیگه ای ذخیره کرده باشند. ایمیل، هارد، هاست های دیگه،...

-نه. اسناد تجاری اند. مال شرکته.

به من نزدیک شده بود. کشو رو محکم بست که سریع دستم رو بیرون کشیدم. پشتم ایستاده بود از آینه نگاهم می کرد. بی اراده به سمت پنجره رفتم و توی دور ترین نقطه ایستادم. با صدای بلندتر و تهدید آمیزتری گفت: زودتر برو تو اون شرکت لعنتی!

از بس توی این مدت سرم داد زده بودند، حالم بد شده بود. صدام ناخودآگاه پایین اومد. جوری که به سختی شنیده می شد، گفتم: برای همچین کاری خیلی چیزها لازمه... انقدر به من فشار نیارید!

و به بیرون پنجره زل زدم. دوباره سکوت شد تا بالاخره من نگاهش کردم. سرش رو تکون داد و با خونسردی گفت: چی لازمه؟

-آرامش. نمی خوام دیگه این دور و بر ببینمت!

-شرمنده. تو این مورد من تصمیم می گیرم.

به طرف در رفت و بازش کرد. گفتم: هی!

به سمتم برگشت. ادامه دادم: گفتم استعداد اغوا کردن ندارم، نه اینکه اهلش نیستم!

و ابروم رو بالا انداختم. بی توجه به حرفم بیرون رفت. سریع پنجره رو باز کردم که هوا از طریق کولر جریان پیدا کنه و نفس عمیق کشیدم. نمی دونستم چرا خودش رو برای همچین کاری به خطر میندازه و به اینجا رفت و آمد می کنه. مطمئناً کارهای مهم تری هم داشت.


romangram.com | @romangram_com