#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_93

جوابم رو نداد. به حاتم لبخند زد و گفت: الان برمی گردم، صحبت می کنیم.

لبخندش کاملاً غیر منتظره و مصنوعی بود. دستش رو به سمت در اتاق من گرفت و با هم وارد شدیم. توی اتاق مثل سری قبل به حالت طبیعیش برگشت.

-این لبخندهای الکی یعنی چی؟

-از دردسر توضیح دادن کم می کنه!

-من هم که مهم نیستم.

-قرار بود باشی؟

پوزخند زدم و جواب ندادم.

سعی کردم به این فکر نکنم که با این تیشرت و شلوار مشکی و موهای ریز دو طرف سرش هم خیلی ترسناک به نظر می رسه، هم... متاسفانه جذاب. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: توی هر کاری خودت انقدر پیگیری می کنی؟

چشم هاش رو باریک کرد و گفت: نظرت درباره ی قادری چیه؟

از سوال بی ربطش تعجب کردم و ساکت موندم. دوباره گفت: فکر می کنی چقدر طول می کشه تا تو رو به شرکتش راه بده؟

رفتار قادری رو توی ذهنم مرور کردم و گفتم: من در مورد رفتار و اخلاق همیشگیش چیزی نمی دونم ولی به نظر می رسه به من توجه خاصی داره.

-تمام سعی ات رو بکن که بری شرکت... جاهای دیگه به درد نمی خوره.


romangram.com | @romangram_com