#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_92

و با اخم به من نگاه کرد. معلوم بود که منظورش بیشتر رفتار قادری با منه تا فعالیت های شغلیش! حاتم دوباره گفت: جداً؟! عجیبه!

شایسته سر تکون داد و من گفتم: پس بعد از شما کی قراره این بیزنس رو اداره کنه؟

همه ساکت شدند. دست هام رو به هم فشار دادم و با گیجی اصلاح کردم: یعنی... منظورم خیلی بعدهاست... نه اینکه...

شایسته با گفتن «ببخشید» از جمع دور شد و قادری گفت: نمی خوام دخترم درگیر چیزی باشه.

با خنده رو به من ادامه داد: برای اون خیلی بعدها! هم برنامه هایی دارم.

توضیح دیگه ای در این مورد نداد. یک ربع دیگه هم درباره ی کار مشترک و اتفاقات روز حرف زدیم. جالب بود که هیچ اشاره ای به گذشته و زندگی من نمی کرد. حدس می زدم که هنوز مسئله براش جدی نشده که درباره ی من تحقیق کنه. موقع رفتن برای بدرقه مون اومد. بازوم رو گرفت و گفت: نگران معامله مون نباش!

من خندیدم. اضافه کرد: وقتی بررسی کردیم، خبرت می کنیم.

تون صداش پایین بود. حاتم که حس می کرد از بحث جدا افتاده، خودش رو به ما نزدیک تر کرد و گفت: منتظر تماس هستم.

قادری دوباره حاتم رو نادیده گرفت و با صدای آروم تری گفت: من تاجر خوش قولی ام.

زیر چشمی نگاهی به حاتم انداختم و برای قادری چشمک مسخره ای زدم که باعث شد صدای خنده اش بلند بشه. حاتم من رو به طرف ماشین کشوند. بازوم از دست قادری بیرون اومد. خداحافظی کوتاهی کردیم. حس می کردم که به دوران دبستانم برگشتم! موقع سوار شدن، نگاهم به پنجره های طبقه ی دوم دوبلکس افتاد. برای لحظه ای شایسته رو دیدم و بعد پرده با شدت افتاد. می دونستم که از من خوشش نیومده. دوباره از توی ماشین برای قادری دست تکون دادم که این بار جوابم رو داد.

همونطور که انتظارش رو داشتم وقتی به آپارتمان برگشتیم یاس هم اونجا بود ولی این بار بدون شاهین. با همون چشم های خیره ی خونسرد نگاهم می کرد. به خودم جرأت دادم که من شروع کننده ی گفتگو باشم.

-باز چه کار اشتباهی کردم؟!


romangram.com | @romangram_com