#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_91

حاتم فنجون توی دستش رو محکم روی میز شیشه ای گذاشت و من اهمیتی ندادم. کنار قادری نشستم. بسته رو به دستم داد. گفتم: اینجوری.

و مشغول باز کردن بسته ی کوچیک شدم. وقتی کارم تموم شد، صورت قادری پر از خنده بود ولی حاتم و شایسته بی تفاوت نگاه می کردند. حتی حس کردم ته چشم های شایسته میشه رگه ای از نفرت رو دید. احتمالاً روی پدرش حساس بود. قادری بسته رو از دستم گرفت و با چاقوی روی میز نمونه ی کوچیکی از پودر شیری رنگ برداشت. وقتی توی آزمایشگاه خودم درست می کردم، رنگش کمی تیره تر می شد. به همین خاطر نمی شد توی بازار به عنوان شیشه یا آیس فروخت. کمی از پودر رو چشید و بعد بسته رو به مرد پشت مبل داد. مرد دور شد و به سمت طبقه ی بالا رفت.

- چی شد؟

- چی چی شد؟

- خوب نبود؟

- ما باید آزمایشش کنیم... تست که شد در موردش حرف می زنیم.

تاکید کردم: پس معامله مون سر جاشه؟

آروم خندید و گفت: یه کاریش می کنیم گلم!

به من خیره شده بود. گفتم: چیزی شده؟

سرتکون داد و گفت: نه. چیزی نیست.

به دو نفر دیگه نگاه کردم. حاتم رو به شایسته گفت: شما تست نمی کنی؟

-من از کارهای بابا سر در نمیارم.


romangram.com | @romangram_com