#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_90

-...

-من بلد نیستم به روش امثال تو پیرمردها! رو تحت تاثیر قرار بدم.

-پس هر غلطی که امثال خودت می کنند، بکن!

-خوبه... من کار خودم رو می کنم، تو هم کار خودت رو بکن.

با حرص روی کاناپه ی جلویی من لم داد و گفت: وقتش که برسه، با کمال میل!

بطری آب رو سر کشید. تلوزیون رو خاموش کردم و به سمت اتاق رفتم که آماده ی رفتن بشم. صداش از پشت سر می اومد: موقع پوشیدن تنظیم میکروفون به هم نخوره!

این بار بلوز ریونیپوشیده بودم که داخل زیپ های تزئینیش به زور میکروفون رو مخفی کرده بود. همون پروسه ی ملاقات قبلی تکرار شد با این تفاوت که من موقعیت رو بهتر درک می کردم و تقریباً تکلیفم با شرایط روشن بود. باید این کار رو درست انجام می دادم اگر هم می مردم حداقل خانواده ام آسیبی نمی دیدند.

قادری بسته ی نمونه ای رو که از طرف آزمایشگاه یاس برامون فرستاده بودند، توی دستش تکون داد و نگاهم کرد. با هیجان بچه ای که نقاشی هاش رو به پدرش نشون میده به صورتش زل زده بودم. وقتی کاری نکرد سریع گفتم: از گوشه ی چپش باز میشه.

و لبخند زدم. قادری هم لبخند زد و گفت: می خوای خودت باز کنی؟

به صورت حاتم که خودش رو در حال حرص خوردن نشون می داد، یا شاید هم واقعاً حرص می خورد، نگاه کردم و گفتم: باز کنم؟

مثل مادری که اجازه ی شیطنت داده باشه دستش رو تکون داد. با سرعت به سمت قادری که طرف دیگه ی میز بود رفتم که بادیگارد کنار مبلش به حالت آماده باش به سمت من حرکتی کرد. سر جام ایستادم و با ترس به مرد نگاه کردم که قادری گفت: مشکلی نیست.

مرد عقب رفت. قادری با خنده رو به من گفت: بیا پیش عمو بشین!


romangram.com | @romangram_com