#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_89

-...

-چند بار بگم جلوی بقیه نکش!

چقدر راحت درباره ی مرگ و زندگی آدم ها حرف می زدند. درست مثل پدری که بچه اش رو نصیحت می کنه تا سوار دوچرخه ی بزرگتر نشه! شاهین با اینکه هم سن و سال یاس بود، حالت پشیمونی کودکانه ای گرفت و گفت: خواستم حساب کار دستش بیاد.

و به من نگاه کرد و چشم غره رفت. یاس گفت: حاتم چی میگه؟

شاهین: راضیش کردم. کنار میاد.

هر دو به من نگاه کردند. واضح بود که دلیل اومدنشون تهدید من بود، نه خرابکاری تو خونه ی قادری!

یاس بلند شد. با اشاره ی انگشت به عکس ها و خونسردی حالت طبیعیش بیرون رفت. اتاق دوباره به حال آروم قبل در اومد. شاهین هم دنبالش رفت و در رو پشت سرش بست. برای جمع کردن عکس های روی زمین، خم شدم.

حاتم بسته رو روی میز گذاشت و گفت: این دفعه سر خود کاری نکن!

نگاهم رو از صفحه ی تلوزیون جدا کردم. حداقل توی دو روز گذشته اجازه ی تلوزیون دیدن و کتاب خوندن رو بهم داده بود وگرنه از بیکاری سرم رو به سقف می کوبیدم. بسته ی کوچیک کاغذپیچ رو برداشتم و گفتم: سر خود؟!

به سمت آشپزخونه رفت و من اضافه کردم: فکر می کردم دیگه فهمیدی که قراره با نقشه ی من پیش بریم.

با بطری آب برگشت و گفت: تو جوجه محصل می خوای به من درس بدی؟!

-متاسفم!


romangram.com | @romangram_com