#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_88

باز نزدیک شد و من دیگه به دیوار کنار کمد برخوردم. فکر نمی کردم بو برده باشه.

-می دونستی دیگه مقاومت فایده نداره. اطلاعات رو دادی که مثلاً با ترس از ت*ج*ا*و*ز، از خانواده ات حمایت کنی.

جرأت حرف زدن نداشتم. دستش رو با نفرت روی یقه ی مانتوم گذاشت و محکم جلو کشید. روی نوک پاهام ایستاده بودم و صورتش نزدیک صورتم بود. حرکاتش جنبه ی ترسوندن داشت.

-ولی اونقدر که فکر می کنی باهوش نیستی!

توی سکوت نگاهم می کرد و حتی صدای نفس کشیدنش هم من رو می ترسوند. بالاخره گفتم: تحلیلت... تموم نشد؟

خودش رو عقب کشید. هولم داد و یقه ام رو ول کرد که سرم به دیوار پشتم خورد و نزدیک بود روی زمین پخش بشم. مشغول قدم زدن شد و گفت: از آدم های سرسخت و زرنگ خوشم میاد اما...

-...

-با هر قدم اشتباهی که برداری یکی شون می افته رو ویلچر!

دست توی جیب شلوارش کرد و چند تا عکس بیرون کشید. جلوی پام پرت کرد که تأکید بیشتری برای حرفش باشه. عکس ها مال بابا و مامان و وحید و ویدا بود که مثل یه پارچ آب یخ بدنم رو لرزوند. نگاهم رو از عکس ها جدا کردم و به مرد رو به رو دادم. بیشتر از 36 -7 سن نداشت اما یه دیکتاتوری گسترده به هم زده بود. روی تخت نشست و داد زد: شاهین!

بعد از چند ثانیه در باز شد و مرد مو بلند با نگاهی به هر دوی ما وارد شد. داشت اسم همه رو می گفت و این به نظرم خوب نمی اومد. شاهین نزدیک من ایستاد و بی توجه به دعوای چند دقیقه پیش، با ابروی بالا رفته گفت: کارت بد نبود. خلاقیت نشون دادی. خوشم میاد.

حالا کمی خودم رو جمع و جور کرده بودم. دوباره فکرم به سمت ساناز رفت و گفتم: وگرنه کارم به اسلحه ی توی جیبت می کشید؟!

یاس با اخم رو به شاهین گفت: باز آرتیست شدی؟!


romangram.com | @romangram_com