#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_87

-رفتارت عمدی بود. داشتی چیزی رو به قادری می فهموندی.

-پس باید خیلی خنگ باشه، چون همه چیز عادی بود.

چشم هاش رو ریز کرد و با عصبانیتی که سعی می کرد کنترل کنه گفت: فکر می کنی حرفت رو قبول کردیم که خانواده ات برات مهم نیست؟ همون موقع که زیر مشت و لگد بودی، می تونستیم خیلی راحت با یه عکس از پای شکسته ی یکی شون به حرف بیاریمت.

دقیقاً به این مسئله فکر کرده بودم که چرا روی تهدید خانواده ام یا حتی تهدید امیر و ساناز مانور ندادند. من روی این چیزها حساس بودم. انقدر که اگر یه نفر رو از کوچه می آوردند و جلوم تهدیدش می کردند ممکن بود تحت تاثیر قرار بگیرم و نتونم تحمل کنم.

-از دیدن ِ تلاشت خوشم اومده بود... داشتم سطحت رو می سنجیدم.

بی خیال ترسم شدم و با طعنه گفتم: گزینش بود؟!

دست به سینه ایستاد و گفت: تهدید خودت و کتک و زور جواب نداد، حتی پول هم قبول نکردی... برام جالب شده بود. تا اینکه سعید رو انداختم به جونت...

از یادآوری کسی که قصد داشت لباس هام رو در بیاره و با زشت ترین جمله ها اعصابم رو داغون کرده بود، کمی به خودم لرزیدم و دوباره نفرت توی مغزم پر شد. جمله اش رو تموم کرد: جالب تر هم شد!

دوباره بهم نزدیک شد و من یه قدم به عقب برداشتم.

-توی اون شرایط هم مغزت کار می کرد.

قدم دیگه ای به طرفم برداشت و من باز عقب رفتم.

-انقدر با هوش بودی که نقطه ضعفت رو پنهان کردی!


romangram.com | @romangram_com