#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_86
راننده به حرف اومد: خفه!
حاتم: تو حواست به خیابون باشه، حتماً یه نفر رو واسه تعقیب میذاره.
راننده: من کارم رو بلدم.
من: می دونم... این آدم از جایی می خوره که فکر نمی کنه، اون جور زن ها رو که مثل کف دست میشناسه.
تلفن حاتم صدایی داد. صفحه اش رو لمس کرد. چیزی رو تایپ کرد و بعد به طور غیر عادی تا رسیدن به مقصد ساکت موند. تمام طول مسیر به خودم و امیر و ساناز فکر کردم. وقتی از زندان آزاد شدم فکر نمی کردم که امیر و ساناز وسیله ی من برای رسیدن به یاس بشند. به خصوص که سر اتفاقات دو سال پیش حسابی ترسیده بودند. حتی تصورش هم برام سخت بود... اینکه تمام مدت برام نقش بازی کنند تا من رو به این سمت بکشونند. بعد از کتک خوردن خودم و دیدن مرگ ساناز با نیمه ی دیگه ای از خودم آشنا شدم. قبل از زندان روحیه ام انقدرها قوی نبود. حداقل این نکته ی مثبت ماجرا بود. اینکه می تونستم از پس خودم بر بیام. باید بر می اومدم. اما این چیزی از ناراحتیم برای امیر و ساناز کم نمی کرد.
وقتی وارد آپارتمان کوچیک و مبله ی حاتم شدیم، اولین چیزی که به چشمم خورد مرد موبلند و بعد یاس بود. نگاهی به حاتم کردم که با هر دو دست داد و گفت: تحویل شما.
هر دو مرد با خونسردی نگاه می کردند و من با دیدن مرد مو بلند، صحنه ی مرگ ساناز رو برای هزارمین بار توی ذهنم مرور کردم. قلبم پر از نفرت بود و احتمالاً از چشم هام می خوند چون صورتش رو برگردوند. خبری از سگ مورد علاقه اش نبود و من خدا رو شکر کردم! با کنایه گفتم: سگ عزیزت کو؟
سریع به سمت من برگشت. قدمی به جلو برداشت و دستش رو بالا آورد که صدای آروم یاس شنیده شد: نه!
مرد متوقف شد و هر دو به طرف یاس نگاه کردیم. چشمش به من بود. ناخودآگاه از اینکه طرف من رو گرفته بود خوشحال شدم اما جمله ی بعدش همه چیز رو خراب کرد: مراقب صورتش باش!
مرد از من فاصله گرفت و من نگاهم رو به سمت آشپزخونه چرخوندم. نمی خواستند با زحمی شدن من قادری رو مشکوک کنند! حاتم با پوزخند به سمت یکی از اتاق ها رفت و گفت: راحت باشید.
مردها سر تکون دادند. وقتی در اتاقش بسته شد، یاس با چشم هایی که آتیش از توش زبانه می کشید به طرفم حرکت کرد که باعث شد از وحشت سر جام میخکوب بشم. دستم رو به طرف اتاق خودم کشید. بی وقفه با قدم های نا هماهنگ و بلند دنبالش دویدم. وارد اتاق شدیم و در رو محکم کوبید. نمی دونستم چکار باید کنم و اوضاع کاملاً جدی بود. گفت: قرار بود طبق برنامه عمل کنی.
-...
romangram.com | @romangram_com