#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_85

این بار سعی کرد به زور جلوی خنده اش رو بگیره و گفت: اول باید نمونه اش به دستم برسه.

و رو به حاتم ادامه داد: با دفتر هماهنگ کن.

خودم رو وسط انداختم و گفتم: من زود نمونه رو براتون می فرستم. یا... اصلاً میدم خانم حاتم بیاره. از طرف من روی قیمت هم صحبت می کنند.

می خواستم نشون بدم که مشتاق رابطه ای نیستم. بعد مشتاقانه به حاتم نگاه کردم که با لحن کمی عصبی رو به قادری گفت: هماهنگ می کنم.

مثلاً باید امروز کاری می کردم که برای جلسه ی بعد دعوتم کنه!! نگاه حاتم مثل تیرانوساروس گرسنه شده بود. مدتی بعد برای رفتن آماده شدیم. خیلی صریح گفته بود وقت ملاقات دیگه ای داره و تمام مدت گفتگو هم هیچ مسئله ی خاص و زمانبری مطرح نشده بود. موقع پوشیدن لباس هر لحظه انتظار داشتم که قادری حرفی درباره ی جلسه ی بعد بزنه اما عاقبت ناامید شدم. موضوع کاملاً فراموش شده بود. با زیاده رویم دفعه ی بعد رو از دست داده بودم و با این تاکیدشون روی سرعت، گند زده بودم. وقتی به اون آپارتمان می رسیدیم. اوضاعم بدتر از قبل می شد. کیفم رو با لبخند از شایسته گرفتم و خدافظی کردم. حرارت فکرهای توی سر حاتم از این فاصله هم حس می شد! از ساختمون بیرون رفتیم. آسمون صاف بود و هوا خیلی خوب. هنوز منتظر بودم حرفی بزنه. کنار ماشین، حاتم نگاه تندی بهم انداخت و سرش رو به نشونه ی تهدید تکون داد. دستم رو مشت کردم و خواستم سوار بشم که همون لحظه قادری از بالای پله ها گفت: با نمونه می بینمت خانم ِ ...؟

با خوشحالی گفتم: وفا.

-وفا.

نصف خوشحالیش واقعی بود. نفس راحتی کشیدم و براش با حالت مسخره ای دست تکون دادم. حاتم دستم رو محکم پایین کشید و توی ماشین هولم داد. راننده حتی از ماشین پیاده نشده بود. می دونستم حتماً باید به خیلی ها جواب پس بدم. همین که از در خارج شدیم، حاتم چشم بند رو روی صورتم گذاشت و با عصبانیت گفت: معلومه چه گهی می خوری؟!!

از ادب همیشگیش خبری نبود. آروم گفتم: کاری بود که ازم خواسته بودید.

-می دونی چه زن هایی دور و برش رو گرفتند؟ اون وقت تو نه اون مغز المپیادیت! رو به کار انداختی نه رنگ چشم هات رو. کاری کردی که دفعه ی بعدی برات عروسک و پاستیل میاره!

-حرف دیگه ای نیست؟

داد زد: زندگی و مرگت دست منه. حالیت نیست؟.


romangram.com | @romangram_com