#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_84
بلافاصله به حاتم نگاه کردم که نمی دونست چرا این جمله ی آخر رو گفتم و عصبانی اما آروم نگاهم می کرد. صورت قادری هنوز خونسرد بود و یه لحظه ترسیدم. بعد کم کم لب هاش باز شد و ریز ریز خندید. خواستم توضیح بیشتری بدم که دستش رو بالا آورد. رو به حاتم گفت: از کجا پیداش کردی؟ مهد کودک؟
-با فروشنده های خرد می گشت.
-با مزه ست.
بعد دوباره خندیدند و شایسته با حالت دستپاچه ای وارد شد. مردی که پشتش حرکت می کرد، با قهوه و کیک از ما پذیرایی کرد. من کیکم رو کامل خوردم و جلوی چشم های متعجبشون یه تکه ی دیگه هم برداشتم. به نظر می رسید که قادری با تفریح و لبخند به کارهام نگاه می کنه که دقیقاً همون چیزی بود که من می خواستم. اینکه براش کاملاً بی خطر و معصوم جلوه کنم.
-خانم ِ ...؟
چنگال رو کنار گذاشتم و با دهن پر گفتم: بهمن فرما.
-اسم کوچیک.
-وفا.
-چقدر راضیت می کنه وفا؟
نگاهی به حاتم انداختم که موهای بلوند روی شونه اش رو عقب داد و سریع گفت: جناب قادری، بدجنس نباشید!
با خنده گفت: نه دارم جدی می پرسم.
به سمت من نگاه کرد. احتمالاً تصور می کرد که داره من رو دست میندازه و امیدوار بودم نقشم رو خوب بازی کنم. با نگاه حیرونی به جمع جواب دادم: نرخ بازار چقدره؟ من نمی دونم.
romangram.com | @romangram_com