#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_83

سر تکون داد. روی مبلمان گوشه ی پنجره نشستیم و شایسته برای پذیرایی رفت. این جلسه ای نبود که بشه توش از کلی آدم مختلف و م*س*تخدم استفاده کرد. نمی خواستم از طریق تحریک کردن قادری وارد بشم. اصلاً همچین کاری رو در شأن خودم نمی دیدم. پس تصمیم گرفتم جور دیگه بهش نزدیک بشم. ساکت موندم تا خود قادری گفتگو رو بدست بگیره.

-میرم سراغ اصل مطلب... تا دو ساعت بعد ملاقات دیگه ای دارم.

-بله.

-می خوام خودت پرزنت کنی. چرا باید خودم رو تو دردسر ساخت بندازم؟

-چون ساده تر و بی خطر تره. فکر می کنم. البته...

کمی حالت آشفته به خودم گرفتم و گفتم: من فقط پیشنهاد میدم. نه اینکه... راستش...

-راحت باش گلم! گمون نمی کردم که ترسناک باشم.

خودش و حاتم خندیدند و من لبخند کوچیکی زدم و گفتم: این ماده ساده به دست میاد. دیگه اینکه مممم... چون آسیب کمتری به سلامتی_ خصوصاً ظاهر_ می زنه خوب فروش میره.

در حالیکه انگشت هام رو توی هم می پیچیدم، سخنرانیم رو ادامه دادم: نشئگی کوتاه و موثر داره، نه توهم... پس خریدش رو بالا می بره.

-...

-مثل... شیشه و کراک ایرانی نیست که پولدارها رو راضی نکنه. همه جوره سوده.

حرف من تموم شده بود اما قادری هنوز بی حرکت نگاهم می کرد. شاید زیادی مظلوم نمایی کرده بودم! برای اینکه باورپذیر تر باشم، با حالت احمقانه ای گفتم: درباره ی دستمزد من هم به توافق می رسیم.


romangram.com | @romangram_com