#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_82
دستم رو با خشونت از یقه جدا کرد و لباس هام رو مرتب کرد. چیزی نمی دیدم و نظری نداشتم که کجا می تونیم باشیم. بالاخره نزدیک 40 دقیقه رانندگی تموم شد. احساس کردم ماشین از دروازه ای وارد شد و بعد چشم بند کنار رفت. توی باغ کوچیکی بودیم و ماشین به سمت ویلای سفیدی حرکت می کرد. بعد متوقف شد و پیاده شدیم. سعی می کردم هر چیزی که می بینم رو به خوبی توی حافظه ام ثبت کنم. خوشبختانه توی حفظ کردن جزئیات هیچ مشکلی نداشتم.
سه مرد هیکلی با کت و شلوار همرنگ تیره، پایین پله های عریض و مردی با موهای پر پشت خاکستری و کت و شلوار شیری، بالا ایستاده بود. اگر مرد ها عینک آفتابی می زدند، صحنه بی شباهت به فیلم های گنگستری نبود. ناخودآگاه خنده ام گرفته بود و نمی تونستم جمعش کنم. همه چیز زیادی تشریفاتی به نظر می رسید. با لبخند از پله ها بالا رفتیم و چند ثانیه بعد دختر قد بلند و زیبایی با کت کوتاه و شلوار کنار مرد مو خاکستری ایستاد. حاتم همه چیز رو در موردشون گفته بود. مشغول معرفی کردن شد.
-جناب قادری، شایسته جان. این هم خانم بهمن فرما که در موردش حسابی حرف زدیم!
با هم دست دادیم و قادری با احترام گفت: البته داستان هر کس از زبان خودش شنیدنی تره. اینطور نیست گلم؟!
لبخند زدم و گفتم: بله. حق با شماست. من اینجا یه ناشناسم.
با ابروی بالا رفته از حرفی که زده بودم، به داخل اشاره کرد و گفت: بفرمایید... آشنا میشیم.
با هم وارد ساختمون شدیم. توی لابی جلوی در ِ چوبی، قادری نگاهی به دخترش انداخت و شایسته گفت: اجازه بدید کیف و لباس های اضافیتون رو بگیرم تا راحت باشید.
البته که این روش مودبانه ی تفتیش لباس ها بود. مانتو و شالمون رو تحویلش دادیم و بعد کیف ها که همه رو به یکی از مردهای کت و شلواری آماده به خدمت داد. در نهایت نگاهی به پدرش انداخت که هنوز ایستاده بود و واکنش من رو ارزیابی می کرد. یه قدم جلو رفتم. دست هام رو بالا بردم و رو به دختر گفتم: من درک می کنم اگر احتیاجی به گشتن هست... من حاضرم...
به صورت جدی و هشدار دهنده ی حاتم نگاه کردم. قادری گفت: موضوع چیه؟
صورت حاتم از قبل هم جدی تر شد و من گفتم: یه کم... شبیه فیلم هاست!
قادری خنده ی کوتاهی کرد و با اشاره به سالن گفت: لازم نیست.
این حرکتم خارج از برنامه بود. به هر حال یه جاهایی هم باید ریسک کرد. همراهشون وارد سالن اصلی شدیم و من در حالی که کنار قادری قدم می زدم، برای توجیه رفتارم گفتم: من دنبال دردسر نیستم. فقط از وضع خودم خسته شدم. می خوام شما هم مطمئن باشید.
romangram.com | @romangram_com