#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_81
بازوم رو گرفت که به خاطر درد خفیفش ناله ای کردم. با هم به طرف در اتاق رفتیم و گفت: حداقل زخم ها توی دید نیست. سعی کن درست راه بری.
کوفتگی صورت و گردنم رو با میکاپ پوشونده بود و زخم توی چشمی نداشتم. سایه ی تیره هم خیلی به چشم هام می اومد. از اون حالت رقت انگیز در اومده بودم. همراهش از آپارتمان خارج شدم. توی پارکینگ، وارد هیوندایی با شیشه ی دودی شدیم و چشم بند رو آروم روی صورتم گذاشت. گفتم: آرایشم...
-تکون نخوری به هم نمی ریزه!
راننده سریع حرکت کرد. از همون لحظه برام مسلم بود که از این به بعد تا وقتی بهم اعتماد کنند باید با راننده و همچین ماشین هایی رفت و آمد کنم. البته از شواهد پیدا بود که به اونجا ها نمی کشه و قصد اعتماد ندارند. هنوز نمی دونستم باید هر چه سریع تر کار رو تموم کنم یالفت بدم تا راه برای خودم باز بشه. حاتم آروم گفت: اگر تخس بازی در نمی آوردی و راحت قبول می کردی، احتیاجی به این دم و دستگاه نبود!
حرفی نزدم. تا مقصد توی سکوت سرم رو به صندلی تکیه دادم. چند دقیقه قبل از توقف ماشین، پرسید: لازمه چیزی رو دوباره مرور کنیم؟
-نه.
-تمام تلاشت رو بکن. مهره های مفیدشون رو حذف نمی کنند. پس سعی کن براشون مفید باشی.
-من که قرار بود برم خارج!
-خارج هم باشی، هر وقت بخوان در دسترسی.
-می دونی واقعیت چیه؟
-تو که می دونی بگو؟
یقه ی پیراهنم رو که به آستر ختم می شد بالا کشیدم و بلند گفتم: به محض اینکه مدارک به دستتون برسه، من می میرم. تازه اگر خوش شانس باشم.
romangram.com | @romangram_com