#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_78

-اینه که دو سال پیش همه دیر جنبیدند. هر چی ساخته بودی مصرف شده بود و چیزی برای آزمایش کردن نمونده بود. پس فکر نکن من همیشه انقدر آرومم!

چطور فکر می کرد آرومه؟ از وقتی وارد اتاق شده بود فضا پر از تشویش و استرس بود. حتی لحن آزاردهنده ی چند لحظه پیشش. از روی تخت بلند شد و دست به سینه ایستاد که اختلاف قد و جثه مون رو بیشتر به رخم بکشه. ترجیح می دادم از جام تکون نخورم. آب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم به سمت دیگه ای نگاه کنم. خودش گفت: شرایطت چیه؟

با نگاه به صورت و ابروی شکسته اش حرفم یادم رفت. از زمان امتحان علوم دوم راهنمایی تا الان اینطور نشده بودم! بعد از فشار آوردن به حافظه ام، سرم رو پایین انداختم و گفتم: بعد از کار می خوام با پول برم خارج... هر جا شد.

سکوتش انقدر طولانی شد که سرم رو بلند کردم. ادامه دادم: می خوام امیر هم... امنیت داشته باشه.

چشم هاش باریک شد و گفت: امیر کیه؟!

-همون...

-آها.

و آروم اسمش رو تکرار کرد «امیر». از نقطه ضعفی که ممکن بود به دستش داده باشم، پشیمون شدم اما کار از کار گذشته بود. دستش رو به طرفم دراز کرد. به دستش زل زدم. باید دست می دادم؟ فکر می کرد این یه معامله ی شغلیه؟! دست ندادم و سرم رو برگردوندم. هنوز منتظر ایستاده بود. اگر فکر می کرد من از رو میرم و تصور می کنم این شرایط طبیعیه! سخت در اشتباه بود. روی جزئیات که کنترل داشتم. دست هام رو توی هم فشار دادم و اخم کردم. دستش رو انداخت و به سمت در رفت. جلوی در برگشت و گفت: به اندازه ی کافی متمدن بودم؟

- به همون اندازه که من شانس! آوردم اینجام.

با دیدن حالت صورتش دوباره ترسیدم و آرزو کردم که حرفی نزده بودم. بدون هیچ حرفی رفت و در رو هم باز گذاشت.

میکروفون دو تکه ای رو لای آستر پیراهنم کار گذاشت. یه پیراهن آستین کوتاه آبی و جین تنگ تیره پوشیده بودم. از اینکه به شال یا مانتوم وصل نکرده بود، احساس خوبی نداشتم. گفتم: بردش تا چقدره؟

حاتم که جلوم ایستاده بود، نگاهی به صورتم انداخت و گفت: اینترنتیه. هر 30 ثانیه یک بار ضبط و ارسال میشه.


romangram.com | @romangram_com