#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_77
-...
-قادری تاجره، شرکت واردات و صادرات هم داره. چهار سال پیش با کارخونه ای قرارداد بسته بود. حالا ما تمام مدارک اون معامله رو می خواهیم. وظیفه ی تو آوردن اون اسناده.
ابروهام توی هم رفت. من چطوری باید پیداشون می کردم؟! بدون اینکه بپرسم جوابم رو داد: اطلاعات کامل تر رو حاتم بهت میده. براش توضیح دادم.
-پس واسه دیدن اون اومده بودی؟
به نظر تعجب کرده بود. گفت: من واسه دیدن! کسی نمیام.
بعد از سکوت کوتاهی گفتم: منظور من سر در آوردن از سیستم کاریتون بود.
به عقب خم شد. راحت تر نشست و گفت: خب؟
-چرا من؟
-فردا جلسه ی اوله. باید خیلی زود شروع کنی. هیچ فرصتی رو نمیشه هدر داد.
-من شرایطی دارم.
با حالت اخطارآمیزی نگاهم کرد. ترس برم داشت اما وقتی برای فردا قراری گذاشته بودند یعنی به من نیاز داشتند. خیلی جدی اما بی حوصله گفت: تنها شانس تو که حالا اینجا نشستی...
-...
romangram.com | @romangram_com