#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_75

-خیلی وقته که تو این جریانی...

بلند شد و کنار من روی تخت نشست. دستم رو گرفت و خیلی صمیمانه گفت: باور کن با من خیلی راحت تر به نتیجه می رسی تا مردها... نمی خوان آسیب ببینی که کارشون عقب بیفته.

دوباره با گیجی روم رو برگردوندم. دستش رو زیر بازوم گذاشت و گفت: بلند شو.

به کمکش از تخت پایین اومدم و به سمت میز توالت رفتیم. هنوز هم بدنم موقع حرکت درد داشت. برای اولین بار چشمم به صورتم افتاد. جای کبودی و زخم روی پوستم باقی مونده بود. زیر چونه، گوشه ی گونه و روی گردن. چشم هام خمار و درشت شده بود که واقعاً توی ذوق می زد. بدترین وضعی بود که تا به حال به خودم دیده بودم. بابا همیشه مثل گل ازمون مراقبت می کرد. حتی زخم تصادفی هم توی بدنم نبود.

-می بینی؟

توی موهام دست کشیدم. باید می رفتم حموم. اوضاعم خیلی خراب بود.

-می دونم نگران آینده ای... کارت که تموم شد با پول میری خارج. تو هر دانشگاهی خواستی ادامه ی تحصیل میدی. با هوشی که تو داری هر جا بری موفق میشی.

-...

-خودشون می فرستنت بری. اما من مطمئنم وقتی تموم شد، خودت از خدا می خوای نگه ات دارند. این یه مزیته برات. پول خوب. زندگی خوب.

حرف هاش وسوسه انگیز بود و آدم رو به فکر می برد. یه دست لباس خونه از کشو بیرون آورد و گفت: نوئه... برو این آشغال ها رو در بیار.

به در حموم اشاره کرد. مثل از جنگ برگشته ها با یه دنیا فکر و خیال به همون طرف رفتم. به هیچ کس اعتماد نداشتم. همه ی این حرف ها و وعده ها دروغ بود. بهترین دوست هام بهم خ*ی*ا*ن*ت کرده بودند. دنیا داشت دور سرم می چرخید و حتی یک لحظه متوقف نمی شد تا من بتونم فکر کنم. نرسیده به در گفت: برات لباس می گیرم. این مدت خیلی چیزها لازم داری.

خودش هم فهمیده بود که من چاره ای به جز قبول کردن ندارم. بزرگ ترین حربه دستشون بود. خانواده ام. هر چقدر هم که من خودم رو نسبت به خانواده ام بی تفاوت نشون می دادم، باز هم می دونستند که همه ساختگیه.


romangram.com | @romangram_com