#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_73
-عجله نداشته باش. اول شرایط رو بسنج بعد اطلاعات بیشتر بخواه.
جوابی ندادم. به نظر از برخورد تند و تیزم خوشش نیومده بود که البته هیچ اهمیتی نمی دادم. خودش دوباره صحبت رو شروع کرد: من یاس رو بهتر از تو می شناسم. این آدم نمی تونه «نه» بشنوه.
به من اشاره کرد و ادامه داد: این گوشمالی ضروری نبود اگر تو همکاری می کردی!
با تعجب نگاهش کردم. دو روز کتک خورده بودم و خیلی راحت می گفت «گوشمالی». شاید از نظرشون چیزهای خیلی بدتر هم وجود داشت اما برای من اون دو روز و وضعیت الانم خیلی غیر عادی بود.
-برات یه وظیفه ای در نظر گرفتند که باید انجامش بدی. مسئله ی پیچیده ای نیست.
-بستگی به اون... وظیفه داره!
-بی خود سختش نکن!
-من احمق نیستم.
-اتفاقاً هستی.
صدام رو بالاتر بردم و گفتم: وقتی کارم تموم شد چی؟
-این کار مهمیه. اگر براشون قابل اعتماد نبودی تو رو نمی فرستادند. آدم های قابل اعتماد رو نگه می دارند. چی از این بهتر؟
پوزخند زدم و گفتم: کی گفته من دلم می خواد باهاشون بمونم؟!!! کی گفته من قابل اعتمادم؟ پام بیرون برسه، یه راست میرم سراغ پلیس!
romangram.com | @romangram_com