#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_61
مرد دوم وارد اتاق شد. با نفرت نگاهش کردم و گفتم: دوست هام کجان؟
- همین جا.
یه بخشی از وجودم انتظار داشت که امیر و ساناز از این جریان دور مونده باشند اما با شنیدن این حرف قلبم توی دهنم اومد. چرا هیچ خبری ازشون نبود؟ می دونستم که از طریق اون ها به من رسیدند. شاید تصور می کردند، ساناز و امیر هم اون اطلاعات رو دارند.
-چه بلایی سرشون آوردی؟
فقط نگاهم کرد. چشم های درشت و ابروهای کلفت داشت. نمی تونستم به فکرهام جهت بدم. داد زدم: باهاشون چیکار کردی؟
که از درد سینه به سرفه افتادم. اما مرد به روی خودش نیاورد. انقدر سرفه کردم که روی پاهام خم شدم و نزدیک بود با سر روی زمین بیفتم. تقریباً مطمئن بودم که ساناز و امیر تموم کردند. یاد حرف آخر امیر افتادم و دلم گرفت. گذاشتم تا آخرین لحظه امیدوار بمونه. یاد چشم های تیز ِ آبیش افتادم، وقتی با یکی از همکلاسی هام دست به یقه شده بود که چرا شماره ی من رو می خواد. گرمی اشک روی گونه ام نشست و سعی کردم به زور سرفه هام رو قطع کنم. بعد صدایی شنیدم: وفا!
سرم رو از روی زانوم بلند کردم و راست نشستم. اونجا ایستاده بود. درست رو به روم. نگاهش روی صورت و بدنم می چرخید. چهره اش عصبانی شد و به طرف مرد هجوم برد. همزمان داد زد: ک*ث*ا*ف*ت! چیکار کردی باهاش؟
دلم می خواست جلوش رو بگیرم اما نمی تونستم. به جای من، همون مرد اولی به سمتش دوید و با یه حرکت به عقب کشیدش. جوری دست هاش رو پشتش نگه داشت که نتونه حرکتی کنه.
با صدای خش دار از سرفه ی زیاد گفتم: امیر! کجا پیدات کردند؟
حرفی نزد. نگاهش هنوز روی همون مرد بود و با فحش سعی می کرد تکون بخوره و دست هاش رو آزاد کنه، اما مرد اول دورش می کرد. از اینکه سالم بود خوشحال بودم. اما انگار یه چیزی سر جاش نبود. بلند تر گفتم: حالت خوبه؟
باز جواب نداد. مشکل اینجا بود که کاملاً عادی و با لباس های خودش بود. حتی یه خراش هم بر نداشته بود. دو دقیقه بعد جواب سوال های توی ذهنم رو گرفتم. وقتی مرد امیر رو ول کرد و بیرون رفت. ساناز کنارم نشست و گفت: چرا بهشون نگفتی؟
با تعجب نگاهش کردم. روی صورتم دست کشید و گفت: چرا همه اش سرسختی می کنی؟
romangram.com | @romangram_com