#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_488

یاس اول مسخ صورت شاهین شد و بعد با گیجی نگاهم کرد و گفت: چرا... چرا به من نگفتی؟!!!

شاهین: بیا بیرون!

من: می دونستم مخالفت می کنی.

با خنده ی از ته دل گفت: چرا مخالفت؟!!! پیاده شو.

شاهین بهش کمک کرد. تا نصفه بیرون رفت و گفت: زود باش!

ولی من بغضم ترکید و حرفی نزدم. شاهین کلتش رو بیرون آورد و خیلی جدی سر یاس داد زد: وقت نداریم. برو!

اخم روی صورت یاس نشست و با نگاه خیره به کلت گفت: اینجا چه خبره؟!

دو نفری که همراه شاهین بودند دست هاش رو کشیدند و به زور حرکتش دادند. صورتش توی هاله ی اشک هام فرو رفت و به شاهین گفتم: کارت رو کن!

هنوز از ماشین دور نشده بود. با دیدن اسلحه ای که توی دست شاهین بالا می اومد، دست و پا زد و با فریاد گفت: چکار می کنی؟

شاهین اسلحه رو جلوی صورتم گرفت و یاس داد زد: شاهین!

مردها به زور به طرف ماشین هولش دادند. روی صندلی های عقب افتاد و با صدای عصبی داد زد: شاهین، بزنی خودم می کشمت!

در ماشین محکم بسته شد. به انگشت شاهین روی ماشه نگاه کردم. باید بابت نجاتشون مجازات می شدم. بابت هر کاری که توی این مدت کردم... با این صحنه سازی، جرم هام از اسمم پاک می شد. حین عملیاتم برای پلیس کشته می شدم. یاس هم نجات پیدا می کرد. همه چیز طبق برنامه ی خودم...


romangram.com | @romangram_com