#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_489
ثانیه ها به اندازه ی ساعت می گذشت. دوباره گفتم: کارت رو بکن!
کلت رو توی دستش جا به جا کرد و حرفی نزد. فقط به چشم هام زل زده بود. گفتم: ما یه قراری داشتیم!
قراری که شب سقوط ماشین از دره گذاشته بودیم. شبی که به هر حال ازش جون سالم به در نمی بردم. پیشنهادش از من بود اما از نظر پلیس کار آدم های یاس به حساب می اومد. گفت: اولین باره که دلم نمی خواد ماشه رو بکشم!!
پلک هام رو بستم و داد زدم: بزن!
صدای شلیک توی تاریکی پیچید.
پایان
romangram.com | @romangram_com