#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_487

هیچ حرفی نزدم و اجازه دادم سکوت بینمون این لحظه های آخر رو برام آرامش بخش کنه. من تصمیمم رو گرفته بودم. راهم رو انتخاب کرده بودم. اگر فراریش می دادم مجرم می شدم اما من نمی خواستم بیشتر از این آبروی خودم و خانواده ام رو ببرم. نمی خواستم برگردم زندان. از طرف دیگه دلم نمی اومد کسی رو که دوست داشتم تحویل پلیس بدم. اون هم لیاقت یه زندگی خوب و عادی رو داشت. تو این همه سال چی از زندگیش فهمیده بود؟ دیگه از هجوم این فکرها به مغزم خسته شده بودم. چند دقیقه ی دیگه هم گذشته بود و همچنان تو مسیرمون حرکت می کردیم. تا پمپ بنزین راه زیادی نمونده بود. باید تو اولین فرعی می پیچیدیم. یاس تکونی خورد و گفت: من بهترین روزهام رو با تو گذروندم.

- ...

- به خاطر همکاری با پلیس سوء سابقه ات رو پاک می کنند. کم کسی رو تحویلشون ندادی!

- ...

- دوباره به زندگی قبلیت برمی گردی.

فضای سنگین بینمون با گفتن این جمله ها دلگیرتر شده بود. از آینه به عقب نگاه کردم. انتظار نداشتم که پلیس تمام جاده رو تحت نظر بگیره. در واقع امیدوار بودم که این کار رو نکنه. اینجا ایران بود! به چشم هاش که مات صورت من بود نگاهی کردم و حالم بدتر شد. تمام شجاعتم رو جمع کردم که بتونم کار رو تموم کنم. گفتم: اگر دوباره به دنیا می اومدی چکار می کردی؟

جوابم رو نداد. دوباره گفتم: دوست داشتم بگی... بگی یه زندگی دیگه واسه خودم می ساختم، دنبال یه کار دیگه می رفتم... بگی...

جمله ام به خاطر بغضم ناتموم موند. باز نگاهش کردم. نه می تونستم بدون اون زندگی کنم، نه می تونستم باهاش برم! سکوت رو شکست: من... خوشحالم... کسی که عاشقشم تا آخر با من موند.

داشت حرف از عشق می زد، حالا که وقتش رسیده بود. می خواست این دم آخر من رو دیوونه کنه... دوباره از آینه به عقب نگاه کردم. وقتش بود... ادامه داد: بعد از من جات امنه.

بغضم رو فرو دادم و گفتم: من رو فراموش نکن.

با گیجی نگاهم کرد. همون لحظه یه ماشین مشکی با شیشه های دودی جلومون پیچید و من به سمت راست ، کنار کشیدم. متوقف شدم. یاس سر جاش صاف نشست و گفت: هنوز نرسیدیم!

در ماشین باز شد و سه نفر پیاده شدند. جلوتر از همه شاهین در سمت یاس رو باز کرد و گفت: بجنب پسر!


romangram.com | @romangram_com