#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_486

دقیق به صورتم خیره شد. ادامه دادم: هیچوقت حرفی از این ماجرا به کسی نزن... من می تونستم اسم شما رو به پلیس بدم ولی ندادم.

سر تکون داد و گفت: نمی زنم.

می دونستم خودش هم ترجیح میده از این گندکاری ها دور بمونه. در واقع هر آدم عاقلی همین کار رو می کرد، اما هیچ تضمینی وجود نداشت که بعد از رفتن ما اقدامی نکنه... صدای کلاغ ها بیشتر شده بود. با اخم به سمت همون درخت ها نگاه کردم و بعد با نگاهی به آسمون صاف سوار ماشین شدم. از حیاط بیرون رفتیم. کوچه عادی بود. نه خیلی خلوت، نه رفت و آمد مشکوک. گفتم: اگر دکتر به پلیس بگه؟

- نمیگه.

- براش چکار کردی؟

- پسرش زندانی سیاسی بود، فراریش دادم... نصف ثروتش رو از من داره...

با تعجب سکوت کردم و به رانندگی ادامه دادم. صندلی رو پایین تر کشید و دستش رو روی زخمش گذاشت. گفتم: خوبی؟

به سختی گفت: آره.

گوشی توی جیبم ویبره رفت و لرزش و صداش محسوس بود. سیم خودم رو جلوی چشمش دور انداخته بودم و سیم خودش رو هم بهش برگردونده بودم. هیچ توضیحی برای این یکی نداشتم. اینی که خیلی وقت بود همه جا با خودم می بردمش... نگاهی به صورت یاس انداختم که تمام توجه اش به جیبم بود. نمی تونستم جلوش جواب بدم. ماشین رو پارک کردم. قطع شد. گفتم: یه چیزی می خوام بخرم. الان میام.

تمام هیجانی که از صبح توی چشم هاش داشت، یکباره فروکش کرد. جاش رو به همون سیاهچال هایی داد که قبلاً من رو می ترسوند. اما حرفی نزد. فقط پلک هاش رو بست و به صندلی تکیه داد. پیاده شدم و به طرف مغازه ای رفتم. خودم شماره رو گرفتم. باید برای بار آخر همه چیز رو هماهنگ می کردم.

سه دقیقه بعد با یه آب معدنی از مغازه بیرون اومدم و پشت فرمون نشستم. هنوز همونطور ثابت بود. حرفی نزد. راه افتادم. مدتی توی سکوت گذشت. داشتیم از شهر خارج می شدیم. بالاخره گفت: اون روز که بی جون افتاده بودی و بالاسرت اومدم، یه چیزی توی چشم هات دیدم که می گفت این خودشه.

با ناراحتی نگاهش کردم. ادامه داد: این همون آدمیه که... همه چیز رو عوض می کنه.


romangram.com | @romangram_com