#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_485
- قول بده!
- قول میدم. بابات می دونه. اگه کمک تو نبود...
- باید برم. خدافظ.
- نه... قطع نکن.
تماس رو قطع کردم و سیم رو بیرون آوردم. نمی خواستم خط رو ردیابی کنند و برای دکتر مشکلی پیش بیاد، هرچند مطمئن نبودم این خط های اعتباری همچین قابلیتی رو داشته باشند. بغضم رو فرو دادم و دست هام رو روی داغی چشم هام گذاشتم.
کوله رو باز کردم و مشغول گشتن بین چیزهایی که برای یاس برداشته بودم، شدم. شلوار و پیراهن رو بیرون کشیدم و به سمتش پرت کردم. روی لبه ی تخت نشسته بود و به من نگاه می کرد. گفتم: می تونی بپوشی؟
سر تکون داد و پاهاش رو داخل شلوار فرو برد. دکتر همین چند دقیقه پیش پانسمان زخمش رو عوض کرده بود. همه ی باندها و گازهای استریل رو با تیشرت و شلوار یاس، ته حیاط سوزونده بودیم. یاس به زحمت ایستاد تا شلوار رو کامل بپوشه. به طرفش رفتم. به شونه ام تکیه داد، دکمه ی شلوار رو بستم. روی تخت نشست. پیراهن رو پشتش نگه داشتم و دست هاش رو از داخل آستین ها رد کردم. دکمه هاش رو دونه دونه بستم. توی سکوت فقط نگاه می کرد.
- چیه؟ چرا اینجوری زل زدی؟
با لبخند کجی جواب داد: عادت دارم بازشون کنی!!
ابروم رو بالا انداختم. خواستم دور بشم که نگه ام داشت و یه ب*و*سه ی طولانی گرفت. داشتم می رفتم تو ب*غ*لش و دست هاش به طرف لباسم می رفت که سریع عقب کشید. نفسش رو بیرون داد و گفت: نزدیک من نیا... می بینی که!!
سعی کردم ناامیدیم رو پنهان کنم. دلم می خواست حداقل این آخرین بار یه کم بیشتر طولش می دادیم. تا کمتر از یه ساعت دیگه همه چیز تموم می شد و من برای همیشه ازش جدا می شدم... شال خودم رو کامل بستم و گفتم: بلند شو.
از روی تخت بلند شد. روتختی رو درست انداختم. اتاق رو مرتب کردم و با هم بیرون رفتیم. از دکتر تشکر کردم. تا دم ماشین همراهمون اومد. چند بار سعی کرده بود من رو منصرف کنه و نتونسته بود. صدای چند کلاغ از روی درخت های حیاط شنیده می شد و توی دلم رو خالی می کرد.از این صدا متنفر بودم. من رو یاد محوطه ی زندان مینداخت. یاس سوار ماشین شد و من دوباره گفتم: دکتر! این آخرین لطف رو در حق من بکن.
romangram.com | @romangram_com