#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_483
مشغول تایپ شد و بعد از تنها چند دقیقه ی کوتاه، گوشی رو به طرفم گرفت و به حرف اومد: میریم سمت خروجی شرقی* نزدیک پمپ بنزین منتظرمونه. چند روز یه جای امن می مونیم و کارها و مدارکمون که ردیف شد، میریم.
سر تکون دادم. ادامه داد: با هویت های جدید.
دلم نیومد ذوقش رو کور کنم. خندیدم و گفتم: عالیه.
بعد بیشتر برام توضیح داد. فقط سر تکون می دادم. آخر نفس عمیقی کشیدم و با گرفتن سیمکارت بیرون رفتم. دکتر گوشه ای از سالن پذیرایی بزرگش نشسته بود و پاهاش رو عصبی تکون می داد. گفتم: نگران نباشید، می خواییم زود بریم. همین امروز. از مطب تماس نگرفتند؟
- نه. دیروز که رفته بودم، منشی رو فرستادم خونه تا اوضاع ساختمون آروم بشه.
- ممکنه به آزمایشگاه ربطش بدند.
- تو اون ساختمون مثل من زیاد هست.
- ...
- خودت رو قاطی این بازی ها نکن دخترم.
- من خیلی وقته توی بازی ام.
فقط دستی روی ریش پرفسوریش کشید و با تأسف نگاهم کرد. من فقط یه راه داشتم که هم وظیفه ام رو در قبال قولم به پلیس انجام بدم، هم کار اشتباهی که سه سال پیش کردم رو جبران کنم، هم کاری کنم که بابا بهم افتخار کنه، مهم تر از همه بتونم یه زندگی دوباره به یاس بدم. چیزی که خودش شروعش کنه، نه کسی هولش بده. با تمام وجودم احساس می کردم که خودش همین رو می خواد. فقط یه راه داشتم و اون رو هم خیلی وقت پیش انتخاب کرده بودم. مگه نه اینکه همیشه از بچگی دوست داشتم قهرمان باشم؟ قهرمان بابا...
سیم رو از گوشی در آوردم و گوشی رو روی میز جلوی دکتر گذاشتم. به طرف حیاط رفتم و گوشه ای روی پله های سنگی نشستم. گوشیم رو از جیب بیرون آوردم و دوباره نگاهش کردم. سیمکارتش رو بعد از تماس با دکتر بیرون انداخته بودم و خودش هم gps نداشت. با نگاه کردن چیزی درست نمی شد. سیم یاس رو انداختم و روشن کردم. بلافاصله شماره ی بابک رو گرفتم. با همون زنگ اول جواب داد: الو؟
romangram.com | @romangram_com