#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_482
خیلی جدی گفتم: من!
انگشت هام رو نوازش کرد. با لبخند خم شدم و زخم رو ب*و*سیدم. من از لحظه ای که دیده بودمش تحت تأثیرش قرار گرفته بودم و نمی دونستم چرا نیمه ی گمشده ی من باید همچین آدمی باشه! لب هام روی پوستش پایین تر رفت. با خنده ی کوتاهی اعتراض کرد. دستم رو روی پوستش حرکت دادم. مچم رو نگه داشت و باز گفت: نه! من الان داغونم... نمی تونم.
با خنده متوقف شدم. بین موهام دست کشید. چونه ام رو به سینه اش تکیه دادم و نگاهش کردم. با ناراحتی گفت: دلم می خواست همه چیز نرمال می شد...
- با هم می رفتیم بیرون... سر کار... دانشگاه... مهمونی....
- برام از همون آش ها می پختی... آخر دست پختت رو نخوردم.
- ...
- دلم می خواست همه چی برات فراهم کنم.
بغض اجازه ی صحبت کردن بهم نداد. سرم رو بلند کردم و با دست هام صورتم رو پوشوندم. بعد از چند دقیقه که توی سکوت گذشت، سیمکارتی داخل گوشی ای که از دکتر گرفته بودیم انداخت و گفت: با یه نفر تماس می گیرم، پول میگیره ردمون می کنه... هر چی بخواد بهش میدم.
- ازش مطمئنی؟
- چاره ی دیگه ای هم هست؟
- زنگ می زنی؟
- نه. اینترنت داره.
romangram.com | @romangram_com