#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_481
- آره... شاهین از این مارمولک بازی ها خوشش می اومد.
صورتش گرفته شد و ادامه داد: همیشه یه راه حلی تو چنته داشت، فقط نوبت خودش که شد...
نفس عمیقی کشیدم و سکوت چند ثانیه ای رو شکستم: شاهکاری که می گفتی، اون تونل بود. نه؟
سر تکون داد. دوباره گفتم: سعید و سهراب خبر نداشتند؟
- نه. اون ساختمون ها رو شاهین به عنوان بساز و بفروش ساخته بود... با نقشه های خودش.
- با پول پدرت؟
- من نیازی به پول نعیم ندارم... سرمایه ی اصلیم خارجه.
جرعه ی دیگه خورد. پرسیدم: چرا سعید به جون من افتاده بود؟ با تو کاری نداشت... حتی نمی خواست جون خودش رو در ببره!!
- خب...
سکوت کرد و بعد گفت: من اون رو از یه زن جدا کردم. قانونمون همین بود. عشق و عاشقی مال کار ما نیست.
به سینه اش نگاه کردم. روی زخمی که مال من بود دست کشیدم و گفتم: منتظر موقعیت بود تا تلافی کنه؟
دستم رو گرفت و گفت: کی گفته من عاشقتم؟!!
romangram.com | @romangram_com