#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_480

- دیشب هم که چیزی نخوردی!

سر تکون دادم و گفتم: میل ندارم.

سینی رو برداشتم و به سمت اتاق بردم. روی پاتختی کنار تخت گذاشتم و به صورت بی حال و لب های کمرنگ یاس نگاه کردم. کنارش روی تخت نشستم و به پانسمان روی زخمش دست کشیدم. بعد پیشونیش رو لمس کردم و آروم اسمش رو بردم. پلک هاش رو باز کرد. حالش از صبح دیروز که اینجا آورده بودمش، خیلی بهتر بود ولی هنوز خوب نبود. با اینکه سعید فرصت نکرد ناکارش کنه، اما خیلی خون ازش رفته بود. زیاد حرف نزده بودیم. نمی خواستم خسته اش کنم. مثلاً قرار بود نجاتش بدم نه اینکه به خاطرم چاقو بخوره! آروم گفتم: نمی تونیم زیاد اینجا بمونیم، یاس! تا حالاشم ریسک کردیم.

با ناله گفت: نمی دونم.

- می خوام پشتت رو بالاتر بیارم... باید یه چیزی بخوری.

- نمی خورم.

دکتر توی چارچوب ایستاد. می دونستم از بودن ما کلافه است. ممکن بود سر نزدنش به مطب پلیس رو مشکوک کنه. یا کسی رو برای بازجویی بفرستند. با ناراحتی گفتم: دکتر زخمش خیلی عمیقه؟ خیلی ازش خون رفته؟

هر بار که چیزی ازش می پرسیدم، جواب های نامعلوم می داد. با تاسف سر تکون داد و گفت: دختر! اینی که می بینی زخم های بدتر از این رو پشت سر گذاشته!

با گیجی به بی جونی یاس نگاه کردم. دیشب تا صبح خواب نداشتم و از زخمش مراقبت می کردم. به دکتر خیره شدم. شونه بالا انداخت و گفت: حالش بهتر از این حرف هاست.

- چی؟

- داره خودش رو لوس می کنه!

بعد با چرخشی از در فاصله گرفت و رفت. با اخم به یاس نگاه کردم که حالا چشم هاش رو کامل باز کرده بود و از همون لبخند های نادر روی صورتش بود. یک روز ِ تمام من رو الکی سکته داده بود!! ضربه ی محکمی به ران پاش زدم که سریع جمعش کرد و با صدا خندید. تا به حال ندیده بودم که اینطوری بخنده. واقعاً بی خیال و راحت به نظر می رسید. من هم به خنده افتادم. انگار نه انگار که تو چه موقعیتی هستیم. کمی بالش های پشتش رو بالا آوردم و لیوان رو به دستش دادم. جرعه ای خورد. گفتم: تو همه ی مخفیگاه هاتون از این راه ها میذارید؟


romangram.com | @romangram_com