#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_479

خیالش کمی راحت شد. حوله رو روی مبلی انداخت و با دست چشم هاش رو مالش داد. گفتم: چرا خونه انقدر خلوته؟ کسی قرار نیست بیاد؟

- دخترم رو فرستادم بیرون.

روی پله های پهنی که به سمت طبقه ی بالا می رفت و اونجا دو شاخه می شد، نشستم و گفتم: چرا کمک کردید؟ اون که براتون فقط دردسر بوده!

- بهش مدیونم.

با تعجب و کنایه گفتم: پس یه کار خوب هم ازش سر زده!

بعد از دو دقیقه سکوت پرسید: تو چرا اینجایی؟

سر تکون دادم و جواب دادم: خودم هم نمی دونم. به خاطر من چاقو خورد.

با ابروی بالا رفته نگاهم کرد و چیزی نگفت.

مشغول هم زدن عسل توی لیوان شیر بودم که دکتر وارد آشپزخونه شد. یه صندلی برای خودش بیرون کشید و گفت: حاضر شد؟

لیوان رو توی سینی نون فانتزی گذاشتم و گفتم: آره... الان ببرم؟

- برای خودت هم بریز.

- نمی خورم.


romangram.com | @romangram_com