#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_476

- خوبی؟

- ...

پیاده شدم و به سمت در دویدم. فضای تاریک پارکینگ خیلی من رو ترسونده بود. مدام به در آهنی ته پارکینگ نگاه می کردم و می ترسیدم از توش بیرون بریزند. به در ورود رسیدم. ریموت مشکلی نداشت، در قفل بود. نمی دونستم این آپارتمان کدوم قسمت کوچه های اطراف قرار داره. ممکن بود پلیس بیرون در منتظرمون باشه. اشک توی چشم هام جمع شد. به سمت ماشین دویدم. حالش اصلاً خوب نبود. نگاهم به زخم افتاد. چرا امروز سفید پوشیده بود؟ تموم کمر لباس از خون سرخ شده بود و دو تا جای بریدگی داشت. گریه ام بیشتر شد. چرا امروز باید سفید می پوشید؟! با گریه گفتم: یاسر قفله... چکار کنم؟

جوابم رو نداد. تکونش دادم. پلک هاش رو با بی حالی باز کرد. گفتم: من می ترسم. چکار کنم؟

- دیگه... دیر شده...

خواست خودش رو تکون بده ولی نتونست. کلیدها رو برداشتم و به سمت در دویدم. دست هام می لرزید. چند تا کلید رو امتحان کردم. نمی خورد تا اصلاً ببینم باز میشه یا نه. آخری رو هم انداختم ولی باز نخورد. دوباره چشم هام خیس شد و با بی حالی روی زمین نشستم. دیگه هیچی به ذهنم نمی رسید. هیچ امیدی نداشتم. زیر لب گفتم: چکار کنم خدا؟

سرم رو به اطراف چرخوندم. به جز دو تا نورگیر، روزنه ای نبود. نگاهم روی صورت نیمه تاریک یاس خیره موند و با ناله گفتم: نتونستم... من که همه کار کردم. این یکی رو نتونستم.

اشک جلوی دیدم رو تار کرد. زمزمه کردم: نتونستم...

دستش رو از پنجره ی ماشین بیرون آورد و چیزی رو انداخت که روی زمین صدای فلز می داد. سریع اشک هام رو پاک کردم و به اون طرف دویدم. کلید بود. برداشتم و با بیشترین سرعتی که ازم بر می اومد در رو باز کردم. ریموت رو از ماشین زد. در کم کم باز شد و نور آفتاب روی من و کف پارکینگ افتاد. سفیدی و روشنی بیرون یه لحظه چشمم رو زد و قلبم رو لرزوند. دیگه نمی ترسیدم مأمورها رو ببینم. اگر قرار بود ببینمشون اون در باز نمی شد! خیابون کاملاً عادی بود. به سمت ماشین دویدم و پشت فرمون نشستم. حرکت کردم و وسط خیابون پام رو روی گاز گذاشتم. حتی دلم نمی خواست به پشت سر نگاه کنم. دستش رو روی دستم گذاشت. نگاهش کردم. گفت: آروم.

نفس عمیقی کشید. راست می گفت، خیلی تابلو رانندگی می کردم. سرعتم رو پایین آوردم و از آینه پشت سر رو نگاه کردم. چیز عجیبی به نظرم نمی رسید. از خیابون پشت همون کوچه بیرون اومده بودیم و احتمالاً چند ساختمون از آپارتمان قبلی فاصله داشتیم. مطمئناً تا حالا متوجه کمد دیواری شده بودند. دوباره به عقب نگاه کردم. شاید حتی خیابون های پشتی رو هم تحت نظر گرفته باشند. چیزی مشکوک نبود. به خودم مسلط شدم و با بیشتر کردن سرعت گفتم: کجا برم؟

حرفی نزد. نگاهش کردم. بی حرکت خوابیده بود و صورتش مثل گچ به سفیدی می زد. اسمش رو صدا زدم. حتی پلک هاش تکون نخورد. دستم رو روی بازوش گذاشتم. سرد بود. بلندتر گفتم: یاسر!

ماشین رو گوشه ای نگه داشتم. با نگرانی تکونش دادم و صداش زدم. هنوز توی سکوت کامل بود. با ترس دستم رو از روی شونه اش برداشتم و به خون روی لباس هاش خیره شدم. با صدایی که می لرزید صداش زدم و دستم رو زیر بینیش گرفتم که مطمئن بشم نفس می کشه... بالاخره چشمش رو باز کرد. زیر گریه زدم و گفتم: دیگه نخواب... کجا برم؟


romangram.com | @romangram_com