#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_475

کوله از روی شونه هام افتاد و زیر گریه زدم. سعید پای یاس رو کشید و روی زمین پخشش کرد. بعد بلند شد و به سمت من هجوم آورد. محکم به طرف دیوار هولم داد و گفت: منتظر فرصت بودم واسه تلافی... اما فکر نمی کردم بخوای همچین گهی بخوری!

چاقوش رو بیرون کشید. صدای شکستن شیشه های اطراف و کوبیده شدن در به گوشم خورد. حالا صدای آژیرهای بیرون هم اضافه شده بود. جلو تر اومد و چاقوش رو بلند کرد. جیغ کشیدم و اون دستش رو آماده ی زدن توی شکمم کرد. دیگه همه چیز تموم شده بود. پلک هام رو بستم و وقتی باز کردم، صورت یاس جلوی صورتم بود که سرخ شده بود و رگ های شقیقه اش بیرون زده بود. به زور گفت: برو!

با این کارش همون یک درصد شک توی دلم رو هم برطرف کرد. داد زدم: من بدون تو نمیرم.

فریاد ناراضی سعید رو شنیدم. یاس با درد به پهلوی چاقو خورده اش چنگ زد و من رو به سمت اتاق هول داد. با سماجت نرفتم. صدای شلیک پلیس بلند شد و سعید که به طرف من می اومد روی زمین افتاد. یاس به دیوار تکیه داده بود. زیر بازوش رو گرفتم و به سمت اتاق کشیدم. صدای شکسته شدن در ورودی رو شنیدم و سرعتم رو بیشتر کردم. وارد اتاق شدم و سریع از پشت قفلش رو چرخوندم. آروم گفت: با تو که کاری ندارند، نترس!

سریع پنجره ی کوچیک اتاق رو باز کردم که رد گم کنه و به سمت کمد دیواری رفتم. صداهای بیرون واقعاً عذاب آور شده بود. در کمد رو باز کردم و تنها کلید برق رو زدم. نور روی پله های داخل کمد پخش شد. به زور یاس رو روی پله ها آوردم. بریده بریده گفت: چکار می کنی؟

ضربه های محکم به در فلزی اتاق می خورد. در کمد رو از پشت بستم و با دلهره گفتم: زود باش... در دووم نمیاره.

- خودت برو.

داد زدم: راه بیا. من نمی تونم بکشمت.

وزنش رو از روی من کم کرد و با بیشترین سرعتی که زخمش بهش اجازه می داد، پله های کوتاه رو طی کردیم. نور موبایلم رو روی تونل باریک انداختم و با ناله گفتم: بدو... بدو... الانه که در کمد رو بشکنند.

سرعتمون رو بیشتر کردیم. همه ی امیدم به پنجره ای بود که باز گذاشته بودم و اینکه در کمد از پشت قفل می خورد. احتمالاً از پنجره دنبالمون می رفتند. هیچ فکری به مغزم نمی رسید که عملی باشه... این تنها راه بود. به در فلزی رسیدیم که قفل آویز داشت. یکی از کلیدهای دسته کلید رو نشون داد. باز کردم و وارد پارکینگ کم نوری شدیم. قفل رو دوباره به در زدم. به تنها ماشین توی پارکینگ اشاره کرد و با ناله به سمتش رفت. کمکش کردم. دسته کلید رو نشون دادم و گفتم: کدومه؟!

یکی از سوئیچ ها رو بیرون کشید. سوار ماشین شدیم. روشنش کردم و خودش ریموت رو زد. دستش هنوز روی زخم رو فشار می داد. در باز نشد. ریموت رو از دستش کشیدم و چند بار زدم. اما باز نشد. با گیجی به اطراف نگاه کردم و گفتم: برق های منطقه رو قطع کردند؟!

- نِــ... نمی دونم.


romangram.com | @romangram_com