#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_474
شماره ی بابک رو پاک کرده بودم. با اعتماد به نفس گوشی رو به طرفش پرت کردم. نگاهی به منوهاش انداخت و برگردوند. می دونستم واسه قدرت نمایی این کار رو کرده اما با رفتارش استرس گرفته بودم و قلبم تند تند می زد. ممکن بود چیزی طبق برنامه پیش نره؟ هنوز خبری از بابک نبود. سعید گفت: چرا سایلنته؟ شماره رو به کی دادی که بخوای خفه اش کنی؟!!!
یاس: حوصله ی جنگ اعصاب ندارم!!
خونسردیم رو حفظ کردم و گفتم: اس ام اس تبلیغاتی!!!
ابروش رو بالا انداخت و دیگه کسی صحبت نکرد. مدتی گذشت. سهراب سرش رو توی تبلتش کرده بود و کاری به کسی نداشت. سعید هم توی آشپزخونه ی اپن سرک می کشید. برای بار آخر شرایط رو بررسی کردم و کنار در اتاقم ایستادم. سعی می کردم آروم باشم اما جلوی تند تند نفس کشیدنم رو نمی تونستم بگیرم. هنوز همه جا ساکت بود و گاهی سعید از پشت میز آشپزخونه دقیق نگاهم می کرد. صدای ویبره ی گوشی بلند شد و سعید صاف نشست. گوشی رو بیرون آوردم. دستم کمی می لرزید، شماره ی شخصی بابک بود. تک انداخته بود و می خواست به من ندا بده. سعید گفت: چرا زود قطع کرد؟!!
- حتماً اشتباه گرفته بود.
سعید بلند شد و به سمتم اومد. همون لحظه جسم سنگینی از پنجره ی اصلی داخل پذیرایی افتاد و همه به اون طرف خیره شدیم.
سهراب و سعید شوکه شده بودند. دود توی پذیرایی پخش شد و بعد صدای داد و بیداد سعید سر سهراب. دستم رو سریع جلوی بینیم گذاشتم و به سمت اتاق رفتم. با بیشترین سرعت ممکن مانتو رو پوشیدم و شال رو انداختم. دکمه ها رو ول کردم و کوله رو برداشتم. اون همه آرامش جاش رو به سر و صدای خارج از ساختمون و حرکات پر تلاطم سهراب و سعید داده بود. توی پذیرایی دنبال یاس گشتم و روی کاناپه پیداش کردم که حرکت نمی کرد. دستش رو کشیدم و داد زدم: بلند شو!
تکون نخورد و فقط گفت: تمومش کن!
دستش رو بیشتر کشیدم. با دقت زیاد سر چند نفر از مأمور های سیاه پوش رو پشت پنجره دیدم که روی بام و دیوار خونه های مجاور بودند. هول شدم و دوباره گفتم: پاشو!
اما با ضربه ای به کمرم روی زمین افتادم و درد تمام پهلوم رو گرفت. سعید با چشم های وحشی که به زحمت توی دود دیده می شد و چند تکه کاغذ و پوشه و خرت و پرت های توی مشما بالای سرم ایستاده بود. گیج شده بودم. به جای فرار من رو کتک می زد!! خواست ضربه ی دیگه ای بزنه که سهراب داد زد: بجنب سعید!
چیزهایی هم دست سهراب بود. احتمالاً مدارک مهمی بود که برای پیدا کردنشون وسط این آشوب وقت هدر داده بودند. سهراب به طرف در آپارتمان رفت. تنها راه فرارشون پشت بوم بود، تازه اگر خیلی شانس می آوردند چون هدف این دود دقیقاً بیرون کشیدن از سوراخ بود. چشم هام رو به زور باز نگه داشته بودم و سوزششون زیاد شده بود. دود رو کنار زدم و از ته دل سرفه کردم. پارچه ی شال که تصفیه کننده نبود. سعید نگاهی به سهراب کرد و همین طور که با اکراه عقب عقب می رفت، کلتش رو بیرون آورد. به سمتم نشونه گرفت. جیغ کوتاهی کشیدم. صورتم رو با دست پوشوندم و خودم رو جمع کردم اما سعید همون لحظه پرت شد و صدای شلیک گلوله توی فضا پیچید. دست هام رو کنار کشیدم و به سمتش نگاه کردم. یاس روش افتاده بود و چند تا مشت به صورتش می کوبید. اسلحه دورتر افتاده بود. دوباره سرفه کردم. دو تا مرد سیاه پوش نزدیک پنجره ای که دزدگیر نداشت آویزون بودند. باز جیغ کشیدم. داشت دیر می شد. بلند شدم و به سمت یاس رفتم. از روی سعید بلندش کردم. گیج به گوشه ی لبش دست می کشید. زیر گوشم گفت: کمد دیواری... میره چند تا آپارتمون دور تر.
بعد من رو به سمت اتاقی که درش بسته بود هل داد و داد زد: برو.
romangram.com | @romangram_com