#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_473
یاس دستی بین موهاش کشید و بیرون رفت. من چشم هام رو پاک کردم. زیپ کوله رو بستم و بیرون رفتم. هر سه مشغول صحبت بودند. از یاس ممنون بودم که این چند روز مثل سابق رفتار کرده بود. انقدر مقتدرانه که کسی به چیزی شک نمی کرد. سعید گفت: امروز یه جور خاصی نیست؟
کنار پنجره ی باز پذیرایی ایستاد و با نگاه کوتاهی به بیرون گفت: همه جا زیادی خلوته!!
یاس نگاهی به من انداخت که خودم رو با دکمه ی لباسم مشغول نشون دادم. حرفی نزد. سهراب که کلاً تو یه فضای دیگه بود با بی حالی گفت: چه می دونم.
و روی راه راه های کاناپه دست کشید. هنوز هم ناراحت و اخمو بود. حالا دیگه می دونستم دلیل این بی حوصلگی هاش کار معصومه است ولی بهش حرفی نزده بودم. یاس روی کاناپه لم داد و به ساعت نگاه کرد... بعد به من. دست های مشت شده ام رو توی جیبم گذاشتم. سعید به سمت پنجره ی دیگه ای رفت و با صورت پر تردید گفت: موقع اومدن هم همینطور ساکت بود... اگه شاهین اینجا بود می گفت «بزنیم به چاک».
به صورت یاس نگاه کردم که با اسم بردن از شاهین، برای لحظه ای اخم کرد. بعد به حال اولش برگشت. چونه اش رو خاروند و گفت: نه. می گفت «یکی رو بفرستیم بیرون، ببینیم چه خبره».
سعید به من نگاه کرد. انقدر ذره بینی که من خودم رو لو بدم. بله من می دونستم چه خبره اما به روی خودم نیاوردم و گفتم: بعد هم حتماً من رو می فرستاد بیرون!
سعید پوزخند زد و گفت: برم سر و گوش آب بدم؟ احساس می کنــ...
یاس: احساست رو واسه زنت نگه دار!! کی خبر داره ما اینجاییم؟!!
سعید: نکنه... دوباره این...
باز به من نگاه کرد و با اخم گفت: گوشیت رو بده.
یاس: چی می خوای بگی؟
سعید: تو شاید قصد خودکشی داشته باشی! من ندارم...
romangram.com | @romangram_com