#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_472
آب دهنم رو قورت دادم. جوابی نداشتم. دوباره گفت: همه چی داره تموم میشه. نه؟
با صدای گرفته ای گفتم: نگران نباش!
کوله رو کنار لباس هام انداختم و به طرفش رفتم. هنوز به من زل زده بود. حال خوبی نداشتم... اون آرامش رفته بود... دست هام رو دو طرف صورتش گذاشتم و گفتم: نگران چیزی نباش عزیزم...
لبخند معنی داری زد و گفت: نیستم... من هیچوقت چیزی برای از دست دادن نداشتم.
چشم هام خیس شد و دوباره گفتم: من هم چیزی ندارم... نه اینجا، نه هیچ جای دیگه... زندگی من همین چند ماه بود که با تو گذشت... همه ی اون هایی که ادعا داشتند، خیلی شیک بهم پشت کردند... بعد از تو دیگه چیزی برام مهم نیست. هر چیزی یه روز اهمیتش رو از دست میده.
دستش رو کنار گوشم گذاشت و با انگشت شست گونه ی خیسم رو پاک کرد و گفت: من از هیچی پشیمون نیستم به جز کاری که با تو کردم.
- ...
- از روزی که چشمم بهت خورد ازت خوشم اومد، چرا با کسی که ازش خوشم اومد، این کار رو کردم؟؟!!
- نترس...
سر تکون داد و با نفس عمیقی گفت: من از مرگ نمی ترسم.
گریه ام بیشتر شد و گفتم: آروم باش. اونطوری که تو فکر می کنی نیست.
صدای در ورودی باعث شد هر دو به سمت در اتاق نگاه کنیم. بعد صدای سعید گفت: کجایید؟ الو؟
romangram.com | @romangram_com